|
پیرامون مسائل روز
|
|
|
|
||||
|
،یک زن بهائی از تشکیلات شهری بهائی به من تلفن زد پس از اینکه به وسیله شایعه ای متوجه شده بود که من مجددا به دین بهائیگری بر گشته ام به من زنگ زده بود بدون اینکه بپرسد حالم چطور است یا مرا به مناسبتی دعوت نماید یا حتی صرفا با من گپی بزند ، از من میخواست که ببیند آیا می توانم به جلسه سراسری بهائی که قرار بود در ماه اکتبر میزبانی انرا بر عهده بگیرند کمک کنم . چرا باید نگران روح و روان کسی باشی وقتی که او دودست دارد ؟ فعالیتها در تشکیلات ما در جریان بودو همانطوریکه یکی از اهالی قدیمی محل شرح می دهد ، فعالیت معمولا به وسیله کسیکه به تازگی وارد جمعیت می شود جرقه ای می زند و سپس هماهنگ میشود . کارها پت پت کنان تا مدتی جلو میروند و بعدا اشخاص کلیدی از صحنه خارج می شوند و کارها از هم می پاشند تا گردش چرخ یکبار دیگر آغاز گردد ، وقتی که ما محافل روحانی محلی داشتیم من علیرغم انزجاری که از انجام اینچنین کار های داشتم برای مدت نه سال در آنها مشغول انجام وظیفه بودم . خیلی مشکل است که صرفا تعظیم کنی و بگوئی شما آقایان می توانید تمام کارها را انجام دهید ، وانگهی من یک بهائی بودم چطور می توانستم به آرمان بهائیگری کمک نکنم ؟ اما به طور وحشتناکی از آن منزجر شدم و از انزجار خود احساس گناه می کردم ، لذا آن سالها ناسازگارترین سالهای زندگی من بودند . این کار به تصمیم من در باره تغییر مکان به شهرک دیگری از آن ایالت که جمعیت ان حدود 400 نفر بود کمک نمود که به دلیل رویداد تاریخی که به وقوع پیوست قرار شد در هم ادغام گردند ( وآن تنها دلیل نقل مکان من به آنجا نبود بلکه پیدا کردن یک منزل مسکونی مناسب و قابل دسترس نیز یکی از عوامل اصلی بود ) . من بااحساس گناهی که داشتم فکر می کردم از مواهب هردو جهان استفاده می کنم و قادر خواهم شد در فعالیتهای هردو تشکیلات شرکت نمایم در حالیکه از شبکه امور اداری تشکیلاتی فرار می کنم ، مع هذا ، کارها بر وفق مراد من پیش نرفتند زیرا که جمعیت بهائی علی الاصول متشکل از دو خانواده شلوغ بود که هرگز یک فرصت متقابلا قابل قبول و موافق پیدا نمی کردند تا باهم دیگر ملاقات داشته باشند تشکیلات بهائی به دلیلی نمی توانست یک تقویم داشته باشد تا برروی دیوار بچسباند و یا چاپ کند حتی وقتی که به خود زحمت می داد تا یکی چاپ کند اینکار ممکن نبود . وبسیاری از مواقع خودم را در مقابل یک برنامه جهت بر پائی یک رویداد تبلیغ شده می یافتیم ولی ناگهان صرفا مطلع می شدیم که برپائی ان مناسبت یا رویداد باطل شده است . یا اینکه من باید ابتدا تلفن می زدم در غیر اینصورت به سادگی هیچکس در آنجا حضور نداشت . اغلب اوقات وقتی که در جریان مناسبت ها قرار می گرفتم زمان بسیار محدودی برای حضور وجود داشت ، اگر در جمع محفلی 4 نفره یا در همان حدود که فعالترین افراد را تشکیل میدادند حضور نداشتید غیر ممکن بود که از آنچه که می گذشت اطلاع صحیحی کسب نمائید . تا امروز من مطمئن نیستم که آیا طرد و محرومیت من حساب شده و یا عمدی بود و یا به دلیل ضعف سازمانی بود ؟اغلب اوقات اعضای تشکیلات بهائی به من بعنوان یک پیشگام جبهه داخلی مراجعه نموده و موضوع را برای من روشن میساختند که آنها انتظار داشتند با دعوت دیگران به دین و آئین بهائیگری ، جمعیت محلی خودم را افزایش دهم . سر انجام تصمیم گرفتم که نباید به خاطر دین بهائیگری به خودم زحمت بدهم به استثناء حضور در کلاس های کودکان برایم خیلی حائز اهمیت بودند ، آخرین رخداد تا آنجائیکه به محفل محلی مربوط می گردد در پائیز سال 1998 اتفاق افتاد ، من تلفن زدم و میخواستم بررسی نمایم که آیا کلاس کودکان تشکیل خواهد شد که به من گفته شد آنها مناسبتی تشکیلاتی در تعطیلات روز کارگر خواهند داشت و وقتی که قرار باشد کلاس کودکان مجددا تشکیل شود تلفنی به من اطلاع داده می شود ، حدو یکماه بعد دیدم که کلاس کودکان بهائی به صورت آگهی درروزنامه محلی درج شده است بسیار آزرده خاطر شدم از اینکه هیچکس به خودش زحمت نداده بود تا مرا در جریان امر قرار دهد . خشمگین وعصبانی بودم و از آنجائیکه در آن لحظه برنامه ای نداشتم تا از ایمان خود به بهائیت دست بردارم فکری به مغزم خطور کرد مبنی بر اینکه اگر نظم اداره امور یک دین از سوی خداوند باشد بدون شک بهتر ین کار خواهد بود . در بهار سال 1999 جهت پی گیری مدارک تدریس و آموزش خود به مدرسه باز گشتم و برای نخستین بار به اینترنت دسترسی پیدا نمودم و مقاله ای با مضمون یک پیشنهاد ساده در اینترنت دیدم که اگر شما با آن آشنائی ندارید مقاله ای بود که جهت چاپ در مجله گفتگو انتخاب شده بود و محتوی آن دارای پیشنهاداتی به منظور اصلاحاتی در جمعیت بهائیگری بود بر حسب تصادف من به همراه یکی از دوستانم که به اجلاس سراسری ملی بهائیان آمریکا سال 1988 دعوت شده بود که هم اکنون برایم شرم آو ر به نظر میرسد شرکت نمودم . من یکی از مشترکان مجله گفتگو بودم . و وقتی متوجه آقای دکتر فیروز کاظم زاده ( از اعضای محفل ملی آمریکا ) آن را در جلسه سخنرانی در این مجلس ملی تقبیح می کند قدری منقلب شدم . د راین مجله مقالاتی را پیدا کردم ودر اغلب مواردآ ن را تغییر خوش آیندی می پنداشتم از جانب مقامات رسمی بهائیت که به نظر می رسید ارتباط خیلی اندکی با مبارزات اصلی که در پی آن هستیم دارند . دقیقا به یاد نمی آورم که دکتر کاظم زاده چه گفت اما به وضوح به یاد می آورم که یکی از بهائیان ایرانی گفت که این افراد از پیمان شکنان بدتر هستند که فکر کردم گفته وی تا حدودی اغراق آمیز بود مع هذا ، تاثیری که روی من گذاشت این بود که مخالفان پشت صحنه بهائیگری در این مجله از خود راضی و بدون ادب و نزاکت هستند لذا بایستی از حمایت خودم از این مجله مضایقه نمایم . 11سال من در آنجا نظاره گر پیشنهاد ساده در مجله بودم و می دانستم که به من دروغ گفته اند و همه آنچیزهائی را که ناراضی ها انجام داده بودند صرفا پیشنهاداتی بودند که می توانستند وضعیت جمعیت بهائی آمریکا را بهبود بخشند و همه آنچیزی را که آنها انجام داده بودند اظهار عقیده بود ، من فکر می کنم آنچه را که محفل ملی آمریکا از آن وحشت داشت این بود که این پیشنهاد ات ممکن است برای تعدادی از بهائی های مقیم امریکا معقولانه به نظر آیند که می تواند منجر به تغییر و تحولاتی شود که خوشایند محفل ملی بهائیان امریکا نیست . در نوروز آن سال از پس از تقریبا 14 سال به عنوان شخصی بهائی از دین و آئین بهائیگری دست کشیدم و هرچه بیشتر تحقیق و بررسی می کنم بر من مسجل می گردد که ترک سازمان بهائی گری کاری بود که می باید انجام میدادم ووقتی که می بینم با اشخاص متفکر و معتبر چگونه رفتار میشده ، مشمئز می شدم . تا آنجائیکه به من مربوط میگردد محفل ملی بهائیان امریکا به پیام بهاء الله هم خیانت نموده است . شما نمی توانید پیرامون حقیقتی تحقیق و تفحص نمائید بدون اینکه در مورد آن سوال نکنید . شما نمی توانید ادعا نمائید که علم و مذهب با همدیگر توافق دارند و سپس دانشمندان را تحت تعقیب و پیگرد قرار دهید ، اگر قرار باشد از پیمان بهائیت با دغل بازی و ریا کاری دفاع شود ، دفاع از آن فاقد و جاهت است . ممکن است من با تردید به بهاء الله معقد باشم ، اگر چه برای مدتی طولانی به آن عقیده به شدت ضربه وارد شد . هم اکنون فرصت آن را داشته ام تا با ناراحتی به گذشته خود نگاه کنم اگر در جمعیت بهائیگری باقی می ماندم ادامه زندگی غیر ممکن به نظر می رسید . وامیدوارم که روزی یک جمعیت واقعی وجود داشته باشد ، که در آن مردم نسبت به همدیگر احساس همدردی می کنند و خواهان سعادت و نیکی امناء بشر هستند ، جمعیتی که در خدمت خداوند می باشند . چشمان خود را به آینده دوخته و در انتظار هستم . Karen bacquet – usa email : bacquet@tco.net
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 21:33 توسط سعید
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 23:33 توسط سعید
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
نام خانم جکسون در گزارش سالانه الگوهای جستجوی اينترنتی کاربران که گوگل منتشر کرد در راس قرار گرفته است. در طول تاریخ پیوسته این سوال در ذهن افراد بی شماری بوده و هست که حقیقتا ما برای چه به این دنیا آمده ایم و هدف از خلقت ما چه بوده آیا واقعا آمده ایم که چند سالی در این دنیا باشیم مدتی زندگی کنیم و بعد هم بمیریم یا نه هدفی والاتر و بالاتر وجود دارد که موجب افتخارو سرافرازی ما می باشد . خداوند در قران کریم می فرماید ... و ما خلقت جن والانس الا لیعبدون و ما جن و انسان را نیافریدیم مگر اینکه مارا عبادت کنند . آدم بعضی مواقع با اخبار و مطالبی روبرو می شود که جدا موجب حیرت و تعجب است نمی دانم آیا تابحال به چت رومها سری زده اید 80 تا 90 درصد پسرها دنبال f سکس هستند اصلا هیچ پسری حاضر به صحبت کردن با پسر دیگری نیست فقط و فقط بدنبال صحبت کردن با دختر ها هستند آخر یکی نیست بگوید آخرش چه ؟!!! که چی ؟ دنبال چه هستید بعضی مواقع گوگل وقتی آمار جستجو شده ها را اعلام می کند ( مشابه مورد فوق ) آیا از خود سوال کرده ایم که واقعا این رسم زندگی کردن است ؟! یعنی اینقدر ما بدبخت شده ایم که می خواهیم از یکی مثل مایکل جکسون همجنس باز متجاوز به پسر بچه ۱۳ساله الگو بگیریم یا باید بدنبال پی گیری اخبار لحظه به لحظه حاملگی بریتنی اسپیرز فاحشه باشیم آیا رسم زندگی ؟!!!!
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 23:32 توسط سعید
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
نشانه خرسندی خداوند از بندگانش ، ارزانی در بازارهایشان و عادل بودن سلطانشان است و نشانه خشم خدا بر بندگانش ، ستمکار بودن سلطانشان و گرانی در بازارهایشان است . دانش گنجینه های است که کلیدهایش پرسش است ، پس بپرسید زیرا در این پرسش و پاسخ چهار کس اجر ومزد گیرند : پرسشگر ، پاسخگو ، شنونده ، و دوستدار آنان . هر کس هرزگی شخصی را فاش سازد همچون آغازگر آن هرزگی است و هرکس مومنی را به خاطر عیب او سرزنش و شماتت نماید ، نمیرد تا خود گرفتار ان عیب گردد .
دو گروه ازامت من هستند که اگر خوب باشند ، امت من نیز خوب خواهند بود و اگر بد باشند امت من بد خواهند شد ، گفتند ای پیامبر خدا ! آن دو گروه چه کسانی اند ؟ فرمود : دانشمندان و زمامداران . هر گاه خداوند بر امتی خشم کند ولی عذابی بر آنان فرو نفرستد ، نرخهایشان گران شود و عمرهایشان کوتاه گردد و بازرگانانشان سود نکنند و رود هایشان پر آب نباشد و بارانشان نبارد و اشرارشان بر آنان مسلط شوند .
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 11:1 توسط سعید
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
پروردگارم مرا به نه چیز سفارش کرده است : اخلاص در نهان و عیار ، رفتار عادلانه در حال خشنودی و خشم، میانه روی در حال بینوائی و توانگری ، اینکه در گذرم از کسی که به من ستم روا داشته ، بخشش نمایم به کسی که از من دریغ نموده، با آنکس که با من قطع رایطه نموده ارتباط برقرار سازم ، اینکه خاموشیم اندیشه کردن ، گویائیم ذکر نمودن و نگاهم عبرت گیری باشد . دانش را با نوشتن در بند کشید . عبادت هفت جزء دارد ، برترینش در طلب روزی حلال بودن است . دانش را از دست مردم نربایند ولی دانشمندان ربوده شوند تا جایی که دانشمندی باقی نماند و مردم ، نادانان را به سروری گیرند ، چون از ایشان سوال علمی کنند ، آنان بدون علم ودانش جواب دهند ، پس گمراه شوند و گمراه نمایند .
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 10:51 توسط سعید
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
تقدیم به همه دوستان و خوانندگان گرامی
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 0:33 توسط سعید
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 0:19 توسط سعید
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بدتر از همه اینکه فعالیت تشکیلاتی که در قبال آن اینهمه ایثار و خود گذشتگی می شود ره به هیچ جائی نمی برد و ماحصل کار و نتیجه اش هیچ چیزی نیست ، با ضرب المثل قدیمی که می گوید (( نمی توانیم بروی نتایج حاصله از فعالیت تعلیمی خود قضاوت نمائیم زیرا ممکن استدارای تاثیری باشد که برای ما قابل مشاهده نیست )) معهذا ، وقتی که سالها پشت سر همدیگر می گذرند و سپری میگردند با جدیدالایمان های اندکی مواجه شویم و آن اشخاصی که به سختی جذب گردیده اند در طی ماهها از نظر پنهان می شوند و سپس متوجه می شوید که نسبت به ارزش کاری که انجام می دهید از خود سوال می نمائید . یکی از موانع توجیه ناپذیری که برسر راه این اجتماعات کوچک بهائی قرار می گیرد عبارت است از جدائی تشکیلات نواحی شهری از نواحی روستائی حومه شهر که خلاصه کلام حماقت است . یکی از معتقدان قدیمی بهائی به من گفت که که در سالیان قبل از محفل ملی بهائیان آمریکا (nsa) خواهش کردند تا اجازه دهند تشکیلات شهری بهائی وجمعیت روستائی بهائی با هم ادغام گردند اما این تقاضا موردتوجه قرار نگرفت و این معتقد قدیمی آهی کشید و گفت مادر حومه شهرها پیروان خود را ازدست می دهیم ، حق با اوست ، زیرا که ما تنها دینی بر روی کره زمین هستیم که از جدیدالایمان ها می پرسد که در شهر زندگی می کنند و یا در خارج از شهر ؟ من خود این تجربه را داشته ام که از jd به طرف شهر کشیده شدم و بارها از همان محلی که شهر جشن مذهبی خود را بر پا نموده بود عبور نمودم تا به محلی در اطرف دیگر شهر برسم که جشن ما در آن برپا شده بود و می دانم که این سیاست و خط مشی در سالهای بعد به انزوای من کمک نمود . پس از زندگی با این وضعیت و مشاهده مشکلات آن برای سالهای متمادی سر انجام به این نتیجه رسیدم که محفل روحانی امریکا ، برای معنویت و کیفیت زندگی معنوی جمعیت بهائیگری درسطح محلی پشیزی ارزش قائل نیست و صرفا مشتاق است تا ببیند آمار وارقام چقدر مناسب به نظر میرسد . چرا صرفا باید یک محفل روحانی داشت در حالیکه امکان وجود دو محفل وجود دارد ؟ هر دوی آنها ممکن است کاملا منسوخ شده باشند و یا ممکن است که صرفا در فهرستآمده باشند ولی وقتی آمار را در معرض دید عموم قرار می دهیم یقینا فقط برای عرضه به دیگران مناسب به نظر می آید . در یک برهه زمانی بیش از 20 بهائی در محلی زندگی میکردند، آنها به دوجمعیت کاملا منزوی معتقد تقسیم شده بودند . به جای اینکه یک جمعیت کاملا منسجم داشته باشیم ، دو مجمع عمومی داشتیم که همواره در معرض خطر قرار می گرفت یا افت می نمود ودر جایگاه و موقعیت یک گروه قرار می گرفتند یا به سختی به وسیله مراسم عید رضوان نجات پیدا می کردند . بدتر از همه ، ان کارها همه مارا به تعدادی چرخ دنده های یک ماشین بزرگ تنزل داد. شاید نمونه بارز این پدیده ، تلفن عجیب و غریبی بود که اخیرا در یافت داشتم .................. ادامه دارد ( لطفا نظر بدهید )
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 22:3 توسط سعید
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
فروغ یزدان و خدایان لرزان در آن هنگام که سرمداران بت پرستی دریافتند که نغمه روحنواز توحید اندیشه های مسموم و افکار شیطانی آنان را در هم می پیچید و منافعشان را بخطر میاندازد وآوای نوازشگر و جان پرور لااله الاالله خط بطلان بر پیشانی عقاید فاسد و رب النوع های دروغینشان می کشد .درصدد برآمدند که عظمت و شکوه یکتا پرستی ر ازا ذهان ناپدید کننده و مردم ر بگروههای پراکنده تبدیل نمایند . این جبهه بندی در طول تاریخ در مقابل توحید و خدا گرائی از آنجا شروع شد که ویرانگران با شناخت ، متوجه شدند که اجتماع مردم در زیر لوای خداپرستی ،افکار و عقاید آلوده آنان را اشکار میسازد و دیگراجازه ندارند که در ظلمت مرگبار تشتت و پراکندگی بر موجودیت انسانها بتازند و تمامیت آنانرا بسوی خود بکشند و از آنها بهره کشی نمایند ،لذا از خطر خداشناسی و یکتا پرستی که منافع ومطامعشان را به بازی میگرفت ، وایشان را شرمگین و زبون می نمود ، می هراسیدند واز پراکندگی و بت گرائی لذت می بردند بهره ههای آنان در ظلمت خدا سازی تامین می شد و در سایه بیدانشی و جهالت مردم آرام می غنودند . بدینجهت بابیت و بهائیت را بوجود آوردند و به رهبران آنها یاددادند که ادعای خدائی کنند و بقول ظریفی شرکت سهام الوهیت و بورس تجاری خدائی باز نمایند زیرا صلای دل انگیز و پر توان لااله الا الله بر گوش سنگین این چپاولگران گران می آمد و خواب نوشین آنها را آشفته می ساخت .ضمنا مجال و موقعیت هم نداشتندکه باز بت سنگی و چوبی بسازند ،و با آویختن آنها در بتکده هها مردم را بستایش از سنگ و چوب و دعوت کنند .لذا این بار انسان گوشتی را بجای آفریدگار بینهایت و خالق هستی ها به اذهان ساده عده ای تقدیم نمودند . با خدایان آشنا شوید : صفحه 5لوح هیکل الدین (1) وصفحه 5 ایام تسعه (2) را بخوانید تا با این خدایان گوشتی آشناشوید ، زیرا اولی می گوید : ان علی قبل نبیل ذات الله و کیونیته ( علی محمد ذات خدا و جوهر هستی اوست ) و این خدا سازی چنان گستاخانه اوج میگیرد تا آنجا که زاد روز خدای دومی را جشن بگیرند : فیا حبذا من طلوع هذا الفجر الذی فیه ولد من لمیلد و لم یولد (ای خوش این بامداد که در آن کسی تولد یافته که نمی زاید و نه زائیده شد) وشگفتی در اینست که روزی این خدا بزندان می افتد و فریادش در آنجا بلند میشود لااله الا انا المسجون الفرید(3) ( خدائی به غیر از من تنهای زندانی نیست ) بد نیست برای آنکه آشنائی بیشتری با اینگونه خدایان پیدا کنید بکتاب مکاتیب (4) جلد 2مراجعه کنید تا علاوه بر خدایان مذکر (نر) خدای مونث (ماده ) هم نظر شما را جلب کند زیرا در صفحه 255 این کتاب چنین آمده که بسیاری از یاران میرزا حسینعلی در بدشت ادعای خدائی کردند وطاهره خانم (قره العین ) نیز که از یاران جناب بها ء بود انی انا الله رادربدشت تا عنان آسمان بلند نمود . شگفتا چگونه پیروان این سخنان را بدون تعمق پذیرا بوده و به آن ایمان آورده اند !؟ خدای امانتی آری اینگونه افراد که سمبل آنها بشهادت صفحه 34 قرن بدیع (5) جلد 2 امانت دولت روس بوده اند کوشیدند تا بذر شرک و باب و بهاء پرستی را در اذهان زود باوران پاشیده و تلاش کردند که این خدایان گوشتی نر وماده را برباره و اریکه خدائی بنشانند .متاسفانه اگر عده ای با آگاهی و شناخت چنین کردند گروهی با نااگاهی و عدم شناخت پذیرفتند و کسی را که بنا به نقل صفحه 198 کتاب قرن بدیع جلد 2 تا آخر عمر دستش میلرزید و بنا به نقل صفحه 351 کواکب الدریه (۵) تا ایام آخرین پهلوی نازنینش درد میکرده و کمرش از اثر سمی که میرزا یحیی برادرش به اوداده لرزان بوده ، به خدائی قبول کردند و بنا بنوشته صفحه 72 کتاب نظر اجمالی در دیانت بهائی میرزا حسینعلی را به عنوان ذات خدا و بپا دارنده آسمانها و زمین و فرستنده همه انبیاء و پادشاه روز قیامت دانستند و او را بجای افریدگار بینهایت و خدای بزرگ برگزیدند . آری این گروه بر عقیده خود نیز اصرار دارند و متاسفانه بهیچ عنوان حاضر نمیشوند که درمقام پاسخ برآیند اگر چه پاسخی ندارند و چگونه میتوانند ادعای خدائی میرزا حسینعلی را انکار کنند و کجا قادرند ، الوهیت و ربوبیت شخصی را که دست و کمرش تا اخر عمر می لرزیده ودرد می کرده اثبات نمایند. اینجاست که روشن می شود که رهزنان فکری چه نقشه هائی طرح می کنند تا بلکه با صحنه سازیهای عاملین خود شکوه یکتا پرستی و عظمت توحید را تحقیر کنند و از این رهگذر منافع از دست رفته خود را بچنگ آورند ، ولی زهی خیال خام و سودای ناپخته ه نور خدا خاموش شدنی نیست و رب النوعهای و خدایان ساختگی و دست لرزانی نمی توانند انوار درخشان و با عظمت آفریدگار هستیها را خاموش سازند و چه زیبا گفته است دکتر عبود بیک مارون لبنانی در خطاب به پیامبر اسلام (ص) : ای معلم توحید امت خودرا به وحدت رهبری کن ، که نعره ادیان دیگر آن را به تفرقه و پراکندگی دعوت می کند و اگر چه سرسختان فریاد می زنند ولی آوای شوم کلاغ نمی توانند بصدای روح پرور مرغ باغ بهشت زیانی برساند . 1) ضمیمه بیان عربی ((تالیف علیمحمد باب )) 2) جمع آوری اشراق خاوری 3) کتاب مبین ص 229 4) تالیف عباس عبد البهاء (فرزند خدا) 5) تالیف شوقی افندی (نوه خدا) 6) تالیف عبدالحسین آیتی که بعدها مسلمان شد
+
نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 15:24 توسط سعید
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
آيتي از نظر قساوت و شجاعت بهائيان را مشابه با يزيديان کردستان ميداند و خلق و خوي ايشان را چنين توصيف ميکند: داراي اخلاقي خشن بوده، سخت دل و کينهجو ولي متظاهر به مهر و محبت و نيز در شجاعت ايشان گفتگو رفته، اغلب برآنند که از اين سجيه پسنديده محروماند به قسمي که تا مقاومت نديدهاند نهايت پردلي را اظهار
ميدارند ولي به محض اينکه به مقاومتي برخوردند ميدان خالي کرده عقبنشيني ميکنند. اين قساوت را از اولين روزهاي پيدايش بابيگري در ميان اعضاي اين فرقه ميتوان ديد. بهنوشته فريدون آدميت، بابيها در جريان شورشهاي خود در دوران ناصري، با مردم و نيروهاي دولتي رفتاري سبعانه داشتند و «اسيران جنگي» را «دست و پا ميبريدند و به آتش ميسوختند.» قساوت و سبعيت فوقالذکر را در ماجراي قتل شهيد ثالث (حاج ملا محمد تقي برغاني، 17 ذيقعده 1263ق.)، عمو و پدر همسر قرةالعين، نيز بهروشني ميتوان مشاهده کرد.
فريدون آدميت «بساط ميرزا حسينعلي» (بهاء) را از روز نخست مبتني بر «دستگاه ميرغضبي و آدمکشي» ميداند. درواقع، از نخستين روزهاي فعاليت فرقه بهائي مجموعهاي از قتلها آغاز شد که اسرار برخي از آنها تاکنون روشن نشده و در برخي موارد نقش بهائيان در آن کاملاً به اثبات رسيده است. اين قتلها را به پنج گروه ميتوان تقسيم کرد: اوّل، قتلهاي سياسي؛ دوّم، قتل برخي شخصيتهاي مسلمان که تداوم حيات ايشان براي بهائيت مضر بود؛ سوم، قتل بابيان مخالف دستگاه ميرزا حسينعلي نوري (بهطور عمده ازليها)؛ چهارم، قتل بهائياني که از برخي اسرار مطلع بودند يا به دلايلي تداوم حيات ايشان مصلحت نبود؛ پنجم، قتل بنا به اغراض شخصي سران فرقه بهائي. قتل و خشونت يکي از اولين قتلهاي سران بهائيت قتل ميرزا اسدالله ديان است. ميرزا اسدالله ديان کاتب بيان و ساير مکتوبات عليمحمد باب و از بابيان «حروف حي» بود و بسياري از اسرار پيدايش بابيگري را ميدانست. او بهدستور ميرزا حسينعلي بهاء به قتل رسيد. ميرزا آقاخان کرماني (بابي ازلي و داماد ميرزا يحيي صبحازل) مينويسد: ميرزا حسينعلي چون ميرزا اسدالله ديان را «مخل خود يافت، ميرزا محمد مازندراني پيشخدمت خود را فرستاده او را مقتول ساخت.» اين رويه پدر را عباس افندي نيز ادامه داد. آيتي مينويسد: عباس افندي اين روّيه را دائماً تعقيب داشت يعني مخالف علني خود را که در بساط محرم و مجرم شده و اسرار را شناخته و به کشف آن پرداخته بود ميکوشيد براي افناء و اعدامش ادوارد براون، استاد دانشگاه کمبريج، به فردي بهنام نصير بغدادي معروف به مشهدي عباس (ساکن بيروت) اشاره ميکند که آدمکش حرفهاي و مزدور ميرزا حسينعلي بهاء و عباس افندي بود و بهدستور ايشان چند نفر را کشت از جمله ملا رجبعلي قهير، برادرزن عليمحمد باب، را که از برخي اسرار پيدايش بابيگري مطلع بود. براون، همچنين، به فعاليتهاي تبليغي سه بابي ازلي در عکا اشاره ميکند و مينويسد بهائيان عکا تصميم گرفتند ايشان را از ميان بردارند. آنان ابتدا خواستند اين مأموريت را به نصير بغدادي محول کنند ولي بعد منصرف شدند زيرا احضار نصير از بيروت ممکن بود راز قتل را آِشکار کند. لذا، در 12 ذيقعده 1288 ق. هفت نفر از بهائيان به خانه افراد فوق در عکا ريختند و سيد محمد اصفهاني و آقاجان کجکلاه و ميرزا رضاقلي تفرشي را کشتند. حکومت عکا بهاء و پسرانش، عباس و محمدعلي افندي، و ميرزا محمدقلي، برادر بهاء، و تمامي بهائيان عکا، از جمله قاتلين، را دستگير کرد. بهاء و پسران و خويشانش شش روز زنداني بودند، سپس قاتلين شناخته شده و در دادگاه به حبسهاي طولاني (7 و 15 سال) محکوم شدند. براون در جاي ديگر (حواشي بر مقاله شخصي سياح، چاپ اوّل، 1891) به اين ماجرا اشاره ميکند. او مينويسد: مقامات دولت عثماني تصميم به تبعيد دو برادر به دو نقطه مختلف گرفتند و (در ربيعالثاني سال 1285 ق.) صبحازل و پيروانش را به فاماگوستا (قلعه ماغوسا در قبرس) و حسينعلي بهاء و 80 نفر از پيروانش و چهار نفر ازلي را به عکا فرستادند. اين چهار نفر ازلي عبارت بودند از: حاجي سيد محمد اصفهاني، آقاجان بيگ کجکلاه، ميرزا رضاقلي تفرشي و برادرش آقا ميرزا نصرالله. بهنوشته براون، قبل از عزيمت به عکا، حسينعلي بهاء ميرزا نصرالله تفرشي را در ادرنه (آدريانوپول) با سم به قتل رسانيد و کمي پس از ورود به عکا سه ازلي ديگر در منزل مسکونيشان در بندر عکا بهدست اطرافيان بهاء مقتول شدند ميرزا آقاخان کرماني در رساله هشت بهشت درباره آدمکشيهاي سران فرقه بهائي به تفصيل سخن گفته است. او مينويسد: ميرزا حسينعلي بهاء در ادرنه، قبل از حرکت به عکا، ميرزا نصرالله را با سم مقتول کرد و «در عکا نيز چند نفر از اصحاب خود را فرستاد آن سه نفر را [حاجي سيد محمد و آقاجان بيگ و ميرزا رضاقلي تفرشي] در خانه نزديک قشله که منزل داشتند شهيد کردند و قاتلين اينان عبدالکريم شمر و حسين آبکش و محمد جواد قزويني.» لطفا نظر بدهید
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 0:9 توسط سعید
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مشکل دیگری که تبلیغ دین بهائیگری با آن روبروست عبارت از این است که حتی شش ماه پس از امضاء کارت عضویت ، تعداد محدودی از جدید الایمان ها فعال هستند ، دقیقا نمی دانم چند بار به یک جدید الایمان معرفی شدم ولی دیگر هیچوقت آنها را ندیدم ، تا زمانیکه قادر شویم یک وضعیت راضی کننده در جامعه بهائیگری ایجاد نمائیم حقیقتا هیچ امکانی وجود ندارد تا به دیگران تعلیم بهائیت داده شود . افراد در مکانی اقامت خواهند داشت که در آن پرورش یافته اندودر جائی که دران پرورش نیافته اند اقامت نخواهند گزید ، فی الواقع کار به همین سادگی است .آخرین شوک و بدتر از همه ، عبارت از اداره امور فراگیر اداری جامعه بهائی از سوی همگان است . یک هفته پس از اینکه به آئین بهائیگری گرویدم منشی یک محفل روحانی محلی شدم . در طول روزهای اولیه در بسیاری از مواقع احساس می نمودم که گوئی دین بهائیگری در یافته است که من یک محقق و پژوهشگر حقیقت یاب هستم ، اما در حقیقت این مسلک میخواست به طور غیر قابل توجیهی مرا تبدیل به یک دیوانسالار اداری نماید . در حقیقتامر ، من به تحقیق و پژوهش پیرامون نوشته های بهائیت و البته نامه های عبد البها و شوقی افندی پرداخته و به دنبال راهی بودم تا تبدیل به یک بهائی واقعی شوم نه انکه تبدیل به یک نیروی اداری شوم با انهمه کارهای اداری که بر دوشم سنگینی می نمود . دقیقا دستخوش تجربه عمیقی جهت شناخت بهاء الله شده بودم ووقتی که متوجه گردیدم که جمعیت و جامعه بهائی وقت خود را صرف کارهای بی اهمیت و پیش پا افتاده می کند که از نظر من اهمیتی نداشتند روحا ً آسیب دیده و مایوس گردیدم . تحقیقات وپژوهشهای من هرچه عمیق تر مرا به سوی شبکه اداره تشکیلات بهائیت سوق می داد، زیرا که طبق اندیشه و تفکر سنتی بهائیگری هیچ راه گریزی از تشکیلات وجود ندارد ، تشکیلاتی که تمامی آنها از سوی شوقی افندی مفسر معصوم آثار بهاءالله و منصوب شده از طرف عبد البهاء و به وسیله اعلا میه ای که خودش را مفسر معصوم نامیده است طرح ریزی شده است . زمانی که به درک و شناخت از اصول عقاید پیمان بهائیگری رسیدم به طور کامل در دام افتادم باید به عنوان گفتار از خود یادآورشوم که برای جدید الایمان هائی که این مطالب را تحت بررسی و تحقیق قرار نمی دهند ، تشکیلات را کاملا بی معنی می نامند و این یکی از دلایلی است که چرا آنها دستخوش سرگردانی میشوند .حضور در تشکیلات اجتناب ناپذیر بود من نه تنها در اجلاس های متوالی محفل روحانی محلی شرکت می نمودم ، بلکه تشکیلات یک سوم اوقات ماه روزه بهائی را به خود اختصاص می داد ودر هنگام بر پائی جشن رضوان که یکی از شادترین جشنهای تعطیلات بهائی گری است باید در مراسم شرکت نمود ( بدون اینکه توجه نمایند این جشن چقدر معنویت دارد زیرا که کاملا یک کاری اداری و تشکیلاتی است تا یک جشن مذهبی ) . مشکل عمده و اساسی این است که در یک جامعه کوچک بهائی همانند تشکیلات یک مجلس ملی ، تمامی اعضای فعال در محفل روحانی (LSA) مشغول انجام وظیفه هستند ولی بطور اجتناب ناپذیری فعالیتهای مربوط به مجلس ملی حق تقدم و اولویت دارند برفعالیتهای مربوط به جمعیت و محفل محلی بهائی. یکی از این مایوس کننده ترین کارها در این چنین اوضاع و احوالی این است که هیچکس وقتندارد به طور واقعی نوشته های اصلی بهائیت را مطالعه کند زیرا که تمامی وظایف تشکیلاتی بر مطالعه آثارو نوشته ها اولویت دارند . فقط از تو خواسته می شود تلاش کن در یک جمعیت متشکل از 8الی 12 نفری کارها را تعمیق بخشی و مواظب باشی کارهای تشکیلاتی تا کجاپیش خواهند رفت و آمار و ارقام افزایش یابد . بدتر از همه اینکه ......( ادامه دارد) لطفا نظر بدهید .
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 23:57 توسط سعید
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
برخلاف نظر مورخيني چون احمد کسروي و فريدون آدميت، که بابيگري اوليه را جنبشي خودجوش و ناوابسته به قدرتهاي استعماري ميدانند، پژوهش من بر پيوندهاي اوليه عليمحمد باب و پيروان او با کانونهاي معيني تأکيد دارد که شبکهاي از خاندانهاي قدرتمند و ثروتمند يهودي در زمره شرکاي اصلي آن بودند. اين تصوير، بابيگري را از اساس و از بدو پيدايش فرقهاي مشابه با دونمههاي ترکيه و فرانکيستهاي اروپاي شرقي جلوهگر ميسازد. ارائه تمامي مستندات خود را درباره پيوند بابيگري اوّليه با کانون فوق به فرصتي ديگر موکول ميکنم و در اينجا تنها دو نکته را مورد تأکيد قرار ميدهم: اول، حضور پنج ساله عليمحمد باب در تجارتخانه دايياش در بوشهر و ارتباط او با کمپانيهاي يهودي و انگليسي مستقر در اين بندر و کارگزاران ايشان. اندکي پس از اين اقامت پنج ساله بود که باب در سال 1260 ق./ 1844م. دعوي خود را اعلام کرد و با حمايت کانونهاي متنفذ و مرموزي بهسرعت شهرت يافت. دوران اقامت باب در بوشهر مقارن است با سالهاي اوليه فعاليت کمپاني ساسون (متعلق به سران يهوديان بغداد) در بوشهر و بمبئي. ساسونها در دهههاي بعد به «امپراتوران تجاري شرق» بدل شدند و در زمره دوستان خاندان سلطنتي بريتانيا جاي گرفتند. خاندان ساسون بنيانگذاران تجارت ترياک ايران بودند و با تأسيس بانک شاهي انگليس و ايران نقش بسيار مهمي در تحولات تاريخ معاصر ايران ايفا نمودند. دوم، ارتباط نزديک مانکجي هاتريا، رئيس شبکه اطلاعاتي حکومت هند بريتانيا در ايران در سالهاي 1854- 1890، با سران بابي و از جمله با شخص ميرزا حسينعلي نوري (بهاء). ....... ....... بهائيان و مؤسسات غربي در ايران در دوران متأخر قاجاريه، تعداد قابل توجهي از بهائيان را بهعنوان کارگزاران سفارتخانههاي اروپايي و بانک شاهي انگليس و بانک استقراضي روسيه و کمپاني تلگراف و برخي ديگر از نهادهاي غربي فعال در ايران ميشناسيم. لازم به توضيح است که مالکين اصلي بانک شاهي انگليس و بانک استقراضي روسيه در ايران برخي از خاندانهاي سرشناس زرسالار يهودي بودند. ساسونها مالکين اصلي بانک شاهي بودند و پولياکوفها مالکين اصلي بانک استقراضي. اين دو خاندان نامدار يهودي رابطه نزديک داشتند. براي نمونه، روبن گباي داماد ياکوب پولياکوف بود و پدرش از شرکاي بنياد ديويد ساسون. سابقه عضويت بابيها و بهائيها در سفارتخانههاي دولتهاي غربي در ايران بسيار مفصل است و برخي از اعضا و خويشان خاندان نوري از نخستين بابيان و بهائياني بودند که به استخدام سفارتخانههاي فوق درآمدند. در اين ميان بهويژه بايد به به ميرزا حسن نوري، برادر ارشد ميرزا حسينعلي بهاء و ميرزا يحيي صبحازل، اشاره کرد که منشي سفارت روسيه بود و نيز به ميرزا مجيد خان آهي، شوهر خواهر ميرزا حسينعلي بهاء. اين سنت در خاندان آهي ادامه يافت و بعدها ميرزا ابوالقاسم آهي، خواهرزاده بهاء، نيز منشي سفارت روسيه بود. ميرزا ابوالقاسم آهي پدر مجيد آهي، از رجال دوران پهلوي، است. اعضاي خاندان افنان (خويشان باب و نمايندگان عباس افندي در ايران) نيز با سفارت روسيه رابطه نزديک داشتند و حاجي ميرزا محمد تقي افنان (وکيلالدوله) و برادران و پسرانش نمايندگان تجاري روسيه در بمبئي و يزد بودند. آقا علي حيدر شيرواني (بهائي و از شرکاي تجاري خاندان افنان) از اعضاي متنفذ سفارت روسيه در تهران بود و با حمايت او بود که حاجي ميرزا محمد تقي افنان وکيلالتجاره دولت روسيه در بمبئي شد. عزيزالله خان ورقا، از اعاظم بهائيان تهران، وارد خدمت بانک استقراضي روس در تهران شد: [گروبه، رئيس مقتدر بانک] غايت اعتماد و محبت و احترام را به او حاصل نمود و او يگانه واسطه فيمابين رجال و اولياي امور و محترمين متنفذين کشور با آن بانک پرقدرت قرار گرفت و خانه و اثاثيه در قسمت علياي شهر و درشکه با اسب زيبا و سرطويله مخصوص فراهم گرديد. و غالباً سوار بر آن درشکه خود و با سواران قوي هيکل با لباسها و نشانهاي مخصوص بانک پي رتق و فتق امور ميگذشت و فلانالملک و بهمانالدولهها ناچار از احترامش بودند. وليالله خان ورقا، برادر ميرزا عزيزالله خان، نيز مدتي کارمند سفارت روسيه بود و سپس منشي اوّل سفارت عثماني در تهران. شاهزاده محمد مهدي ميرزا لسانالادب (بهائي) مترجم بانک شاهي در تهران بود. ابوالحسن ابتهاج (پسر ابتهاجالملک بهائي مقتدر گيلان و مازندران) کارمند بانک شاهي انگليس بود. او بعدها به يکي از مقتدرترين شخصيتهاي مالي حکومت محمدرضا پهلوي بدل شد. در اين زمينه نمونههاي فراوان ميتوان ذکر کرد. در دوران قاجاريه سفارتخانههاي اروپايي در ايران را به شکلي آشکار و گاه زننده حامي بابيها و بهائيها مييابيم. براي نمونه، شيخ علي اکبر قوچاني، بهائي معروف (نياي خاندان شهيدزاده)، با اروپاييان ارتباط داشت و به اين جرم بهدستور ميرزا عبدالوهاب خان آصفالدوله، حاکم خراسان، زنداني شد. او از زندان نامهاي به کاستن، رئيس گمرکات خراسان، نوشت به اين مضمون: چون ابناي وطن بر ايذاي من قيام نمودهاند و بر اهل و عيال و بستگانم سخت گرفتهاند، از شما که شخصي بيطرف هستيد و خدمتگزار دولت ايران ميباشيد، خواهش ميکنم که اگر ميتوانيد از مجراي قانوني جلوگيري کنيد و تحقيق نماييد که به چه سبب شجاعالدوله کسان مرا تحت فشار قرار داده و اگر در اين مملکت جز هرجومرج چيزي حکمفرما نيست دست زن و فرزند خود را گرفته، به يکي از دول خارجه پناه برم. يک نمونه ديگر ماجراي زنداني شدن بهائيان آذربايجان است. ميرزا حيدرعلي اسکويي و گروهي از بهائيان مدتي در تبريز زنداني شدند ولي با مداخله کنسولهاي روسيه و فرانسه رهايي يافتند. حتي کنسول روسيه به شجاعالدوله، حاکم تبريز، «تغير نمود» و شخصاً شبانه به زندان رفته، بهائيان را آزاد کرد و با درشکه شخصي خود به کنسولگري برد و پذيرايي نمود. يهوديان و گسترش بابي گري و بهائي گري پديده «يهوديان مخفي» (انوسيها) و نقش ايشان در پيدايش و گسترش بابيگري و بهائيگري عامل مهمي در تحولات معاصر ايران است که بايد، بهدور از هر گونه افراط و تفريط، مورد شناسايي مستند و علمي قرار گيرد. طبق بررسي نگارنده، گسترش سريع بابيگري و بهائيگري و بهويژه نفوذ منسجم و عميق ايشان در ساختار حکومتي قاجار، از دوران مظفرالدين شاه، بدون شناخت اين پيوند غيرقابل توضيح است در بررسي تاريخ پيدايش و گسترش بابيگري در ايران، نمونههاي فراواني از گروش يهوديان جديدالاسلام به اين فرقه مشاهده ميشود که به مروجين اوليه بابيگري و عناصر مؤثر در رشد و گسترش آن بدل شدند. ميدانيم که بابيگري را يک يهودي جديدالاسلام ساکن رشت، بهنام ميرزا ابراهيم جديد، به سياهکل وارد کرد و نيز ميدانيم اولين کساني که در خراسان بابي شدند يهوديان جديدالاسلام مشهد بودند. معروفترين ايشان ملا عبدالخالق يزدي است که ابتدا در يزد اقامت داشت. او از علماي دين يهود بود و پس از مسلمان شدن در زمره اصحاب مقرب شيخ احمد احسايي جاي گرفت و احسايي هفت سال در خانه وي سکونت داشت. ملا عبدالخالق يزدي سپس به مشهد مهاجرت کرد، در صحن حضرت رضا (ع) جماعت و منبر و وعظ برقرار نمود و، بهنوشته مهدي بامداد، به يکي از «علماي طراز اوّل مشهد» بدل شد. گوبينو مينويسد: [ملا عبدالخالق يزدي] از شاگردان شيخ احمد احسايي بود... و از حيث مقام علمي و فضايل شهرت زيادي داشت و در انظار عامه احترام و اعتباري پيدا کرده بود. يهوديان مشهد، که تعداد ايشان در سال 1831 حدود دو هزار نفر گزارش شده، در سال 1839 ميلادي، اندکي پس از استقرار کمپاني ساسون در بوشهر و بمبئي و پنج سال پيش از آغاز دعوت عليمحمد باب، بهطور دستهجمعي مسلمان شدند بي آنکه هيچ فشاري بر ايشان باشد، و کدخداي ايشان، بهنام ملا مشياخ، به ملا مهدي و حاخام ايشان، بهنام ملا بنيامين يزدي، به ملا امين تغيير نام داد. گروهي از جديدالاسلامهاي مشهد در سلک اهل تصوف بودند و به ترويج ميرزا ابوالقاسم سکوت شيرازي بهعنوان مرشد خود ميپرداختند. گروهي از آنان به بابيگري پيوستند و بعدها نقش فعالي در گسترش بهائيگري بهدست گرفتند. گروش اين يهوديان به اسلام واقعي نبود و ايشان بهطور پنهان يهودي بودند. دايرةالمعارف يهود پديده جديدالاسلامهاي مشهد را در ذيل مدخل «يهوديان مخفي» مطرح کرده نه در مدخل «مرتدين» و در جاي ديگر تصريح ميکند که آنان بهعنوان «يهودياني در لباس اسلام» به حيات خود ادامه دادند. والتر فيشل، محقق يهودي، مينويسد که اين جديدالاسلامها همچنان مخفيانه به دين يهود پايبند بوده و هستند. فيشل اين مطلب را در سال 1328 ش. عنوان ميکند. به عبارت ديگر، در طي دوران طولاني 110 سالهاي (1839- 1949) که از مسلمان شدن اين يهوديان ميگذشت، اينان همچنان در خفا يهودي بودند. از اين يهوديان مشهد فردي بهنام ملا ابراهيم ناتان را ميشناسيم که رهبري يک شبکه فعال اطلاعاتي انگليس را در منطقه بهدست داشت و در سال 1844 (سال آغازين دعوي باب) به بمبئي مهاجرت کرد. توماس تيمبرگ مينويسد: ملا ابراهيم ناتان، به سان يهوديان بغدادي (ساسونها و بستگان و کارگزاران ايشان) «داراي پيوندهاي قوي» با جامعه يهودي خراسان بود و نيز داراي پيوندهاي قوي با حکومت بريتانيا. دايرةالمعارف يهود تصريح ميکند که ملا ابراهيم ناتان رهبري يهوديان بخارايي، افغاني و ايراني مقيم بمبئي را بهدست داشت و «نقش مهمي در جنگ اوّل انگليس و افغان ايفا نمود.» اين مأخذ در جاي ديگر از ملا ابراهيم ناتان به صراحت بهعنوان «مأمور اطلاعاتي بريتانيا» ياد کرده است صرفنظر از انوسيها (يهوديان مخفي)، نقش يهوديان علني در ترويج و گسترش کمي و کيفي بابيگري و بهائيگري نيز چشمگير است. اسماعيل رائين در واپسين کتابش، که در اوايل پيروزي انقلاب اسلامي ايران منتشر شد، مينويسد: بيشتر بهائيان ايران يهوديان و زردشتيان هستند و مسلماناني که به اين فرقه گرويدهاند در اقليت ميباشند. اکنون سالهاست که کمتر شده مسلماني به آنها پيوسته باشد... سالها پيش از رائين، در اوايل حکومت رضاشاه، آيتي نظر مشابهي ابراز داشت و به سلطه يهوديان بر جامعه بهائي ايران اشاره کرد: اين بشارتي است براي مسلمين که بساط بهائيت بهطوري خالي از اهل علم و قلم شده که زمام خامه را بهدست مثل حکيم رحيم و اسحاق يهودي و امثال او دادهاند. رائين مينويسد: بهائيان از بدو پيدايش تا به امروزه همواره از جهودان ممالک استفاده کرده آنها را بهائي کردهاند. ميدانيم که ذات يهودي با پول و ازدياد سرمايه عجين شده است. يهوديان ممالک مسلمان، که عده کثيري از آنها دشمن مسلمانان هستند و همه جا در پي آزار رسانيدن و دشمني با مسلمين ميباشند، خيلي زودتر از مسلمانان به بهائيت گرويدهاند و از امتيازهاي مالي بهره فراوان برده و ميبرند و مقداري نيز به مرکز بهائيت (عکا) ميفرستند. حسن نيکو، مبلغ پيشين بهائي، نظري مشابه دارد و مينويسد: طبقه ديگر [بهائيان] يهودي هستند که با چه بغض و عناد به اسلام معروفاند... در چنين صورتي اگر کسي علمي بلند کند که باعث تفريق و تشتيت جمعيت اسلام شود و سبب تفريق مسلمين گردد، البته دشمن... دلشاد گرديده وي را استقبال ميکند... [يهوديان] در دخول در مجامع و محافل بهائيان سه فايده مسلم براي خود تصور داشته، اوّل آن که لااقل سياهي لشکر دشمني ميشود که بر ضد اسلام قيام کرده و رايت تشتيت و تفريق را بلند نموده است. دوّم آنکه از مسئله اجتناب و دوري که در مسلمين شيعه نسبت به يهود بود مستخلص ميشوند و با آنها معاشرت ميکنند بلکه وصلت مينمايند. سوم آنکه اگر غلبه و قدرت با بهائيان گردد عجالتا خودي در حزب آنان وارد کرده باشند. فضلالله مهتدي معروف به صبحي، مبلغ پيشين بهائي که سالها منشي مخصوص عباس افندي بود، مينويسد: بنظر اين بنده بيشتر از آنان براي فرار از يهوديت بهائي شدهاند تا گذشته از اينکه اسم جهود از روي آنها برداشته شود، در فسق و فجور نيز فيالجمله آزادي داشته باشند. و من از اين قبيل يهوديان نه در همدان بلکه در طهران نيز سراغ دارم و بر اعمال آنان واقفم. صبحي مهتدي اشاراتي به عملکرد يهوديان بهائيشده دارد. از جمله مينويسد: از چند سال پيش من آگهي پيدا کردم که شوقي همه خويشاوندان و پدر و مادر و برادرها و خواهرها و دائيزادهها و فرزندانشان را رانده و ميان آنها تيرگي پديد شده و اکنون همه کارها در دست بيگانگان است و بزرگ و سر بهائيان آنجا هم يک بيگانه است و هيچ ايراني دست اندرکار نيست جز لطفالله حکيم که از جهودان بهائي است و کارش آوردن و گرداندن هبائيان است بر سر گور سروران اين کيش که در ايران به اين کار «زيارتنامهخواني» ميگويند... خاندان حکيم از بيخ و بن يهودي هستند و آئين و روش اين کيش را نگه ميدارند، ولي هر دستهاي از آنها در کيشي فرورفتهاند: دکتر ايوب مسلمان شد و در مسلماني استواري نشان داد. به مسجد ميرفت و فرزندانش را مسلمان نمود، چنانکه اکنون هم هستند. ميرزا شکرالله و يک دسته از بستگانش يهودي بوده و هستند. ميرزا جالينوس و ميرزا يعقوب و فرزندان ميرزا نورالله مسيحي و پروتستانت شدند و ميرزا جالينوس پايگاه کشيشي گرفت و در کليسا روزهاي يکشنبه پندبده بود و از روي انجيل سخنراني ميکرد. دکتر ارسطو پدر دکتر منوچهر و غلامحسين و برادرش لطفالله، که نامش را برديم، بهائي شدند. و همه اينها در هر کيشي که خودنمايي ميکردند شور و جوش نشان ميدادند ولي در خانه همه با هم همدست و يگانه بودند تا آنجا که ارسطو دختر زيباي خود را به هيچ يک از خواستگاران بهائي نداد و به ميرزا جالينوس [مسيحي شده] داد. خاندان حکيم از خاندانهاي متنفذ دوران قاجار و پهلوي است از نسل يک يهودي مهاجر بهنام حکيم سليمان که در زمان فتحعليشاه قاجار به ايران کوچيد. اعقاب او بهنام حکيم حق نظر و حکيم موشه (مشه) پزشک خصوصي ناصرالدينشاه قاجار شدند و شبکه گسترده خود را در ايران تنيدند. نمونه ديگر، گروش يهوديان به بابيگري و بهائيگري در کاشان است. از جمله يهوديان سرشناس کاشان که بهائي شدند و خاندانهاي ثروتمند و پرشماري را بنيان نهادند بايد به افراد زير اشاره کرد: آقا يهودا نياي خاندان ميثاقيه، ملاربيع که نام خاندان وي ذکر نشده، حکيم يعقوب نياي خاندان برجيس، ميرزا عاشور (آشور) و برادران و خواهرش که خانوادههاي پرجمعيت ساجد و ماهر و وحدت و غيره از نسل ايشان است، حکيم فرجالله نياي خاندان توفيق، ميرزا ريحان (روبين) نياي دو خاندان ريحاني (از نسل پسري) و روحاني (از نسل دختري)، ملا سليمان و ميرزا موسي و ميرزا اسحاق خان نياکان خاندانهاي متحده و اخلاقي، ميرزا يوسف خان نياي خاندان يوسفيان. (به دليل زندگي اعضاي اين خاندانها در همدان و کاشان، برخي از ايشان همداني نيز بهشمار ميروند.) در همدان نيز وضعي مشابه با کاشان ديده ميشود. حسن نيکو مينويسد: در همدان، که مرکز مهم بهائيان است، به استثناي سه چهار نفر همگي يهودي بهائي هستند «و همان کليميها که بهائي شدهاند زمام امور را بهدست گرفته هر اقدامي که مخالف روح اسلاميت است ميکنند و هميشه به آن سه چهار نفري که بهاصطلاح خودشان بهائي فرقاني هستند طعن ميزنند و آنان را در هيج محفل رسمي عضويت نميدهند.» تعداد زيادي از خانوادههاي بهائي همدان از تبار حاجي لالهزار (العازار)، يهودي همداني، هستند. او نياي دو هزار نفر يهودي، مسيحي و بهائي است. يکي از پسران او مسيو حائيم است که مسيحي شد. ديگري بهنام دکتر موسي خان (حکيم موشه) نيز مسيحي شد. يکي از پسران دکتر موسي خان بهنام حکيم هارون يهودي است. خانواده گوهري از نسل ابراهيم، يکي ديگر از پسران حاجي لالهزار، است. خانواده گرانفر، از نسل موشه پسر ديگر حاجي لالهزار، بهائي است. حاجي ميرزا يوحنا پسر حافظالصحه بهائي است. آقا يعقوب لالهزاري يهودي است. حاجي يهودا (حاجي شکرالله جاويد) بهائي است. حاجي ميرزا اسحاق يهودي است. دکتر يوسف سراج بهائي است. حاجي ميرزا طاهر، پدر دکتر نصرالله باهر، بهائي بود. حاجي سليمان، پسر حاجي لالهزار، مسيحي بود. عزرا، پسر ارشد حاجي لالهزار يهودي، بود. او نياي خانوادههاي رسمي و کيميابخش است. حکيم موشه پدر دکتر داوود يهودي بود. روبن پسر آقا عزرا نيز يهودي بود. او پدر نجات رابينسون است. حاجي العازار شوشني يهودي بود. حاجي يهودا شوشني يهودي بود. الياهو پسر آقا حکيم و نوه حاجي لالهزار مسيحي بود. دکتر داوود پسر حکيم موشه مسيحي شد. يوسف مشهود بهائي بود. ميرزا هارون لالهزاري يهودي بود. عطاءالله خان حافظي، پسر ميرزا يوحنا، يهودي بود. نورالله احتشامي، پسر دکتر داوود مسيحي، بود در تهران نيز جمع قابل توجهي از يهوديان بهائيشده وجود داشت. بعدها، در دوره پهلوي، گروهي از ثروتمندترين خاندانهاي يهودي- بهائي سراسر ايران در تهران مجتمع شدند و شبکهاي متنفذ و مقتدر پديد آوردند که در قلب آن خاندانهاي آزاده، اتحاديه، اخوان صفا، ارجمند، برجيس، برومند، جاويد، حافظي، حقيقي، حکيم، شايان، صميمي، عزيزي، عهديه، فيروز، لالهزار، لالهزاري، مؤيد، ماهر، مبين، متحده، متحدين، مجذوب، معنوي، ملکوتي، ميثاقيان، ميثاقيه، نصرت، وحدت، يوسفزاده برومند، يوسفيان و غيره جاي داشتند. در اواسط دوران سلطنت رضا شاه (1312) افرادي چون ميرزا اسحاق خان حقيقي، يوسف وحدت، عبدالله خان متحده، جلال ارجمند و اسحاق خان متحده (يهوديان بهائيشده) متنفذترين سران جامعه بهائي تهران بودند. گروش يهوديان به بهائيت و تلاش براي تبديل اين فرقه به يک دين متنفذ جهاني به ايران محدود نيست و در ساير کشورها، بهويژه در اروپا و ايالات متحده آمريکا، نيز يهوديان و يهوديان مخفي (بهظاهر مسيحي) به اين فرقه پيوستند. نامدارترين ايشان هيپولت دريفوس است. دريفوس نقش مهمي در گسترش و تقويت بهائيت ايفا نمود. او در حوالي سال 1317 ق. بهائي شد و در سال 1328 ق. در 70 سالگي در پاريس درگذشت. دريفوس در سال 1318 ق. به عکا رفت و مدتي با عباس افندي بود. شناخت نامهاي بهظاهر مسيحي اروپاييان و آمريکاييان بهائيشده دشوار است ولي خانم پولاک را نيز ميشناسيم که بهائي شد و آسيه نام گرفت. اين خانم نيز، چنانکه نام او نشان ميدهد، به يکي از خاندانهاي زرسالار يهودي (خاندان پولاک) تعلق داشت. بر اساس چنين بستر و با اتکا بر چنين حمايتهايي است که بهائيگري در طول بيش از يک قرن فعاليت خود در ايالات متحده آمريکا به سازماني بسيار متنفذ، هم از نظر کمي و هم از نظر کيفي، در اين کشور بدل شد. مركز بهائيان جهان در آوريل 1985 تعداد اعضاي اين فرقه در كل قاره آمريكا را 857 هزار نفر اعلام كرده است. بخش مهمي از اين گروه بهائيان ايراني مهاجر در سالهاي پس از انقلاب اسلامي هستند و بخشي بهائيان ايراني كه در طول يكصد سال اخير بهتدريج به ايالات متحده و ساير كشورهاي قاره آمريكا مهاجرت كردند. صرفنظر از جمعيت کثير بهائيان آمريکا، بايد به نفوذ اين فرقه در نهادهاي دانشگاهي و پژوهشي ايالات متحده آمريکا نيز توجه کرد که به حاکميت ايشان بر حوزه مطالعات ايراني در ايالات متحده آمريکا انجاميده است.
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 11:42 توسط سعید
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
در نوشته های بهائیت با وضوحی روشن و مبرهن قید شده که تعلیم دین
و آئین بهائیگری یکی از وظایف یک بهائی است . معهذا ، همواره به نظر می رسد که در پیرامون شما کسان دیگری وجود دارند تا یادآوری کنند چه کاری را باید انجام دهید که فراموش کرده اید انجام دهید ، هر از چند گاهی شخص فضولباشی پیدا میشود تا به خدمت جمعیت بهائی برسد مبنی بر اینکه گویا افراد جمعیت از مسئولیت خود در قبال دین و آئین بهائیگری قصور می ورزند و آن را برآورده نمیسازند و من حداقل دونفر را می شناسم که پس از مشاهده اینچنین سرزنشی ، از دین بهائیگری رویگردان شدند واز آن دست برداشتند . این فشارهای وارده بطور مداوم وقت جمعیت بهائی را به وسیله برنامه های بیهوده و عبث تلف می نمایند ، هرگز کسی را نمی شناسم که به وسیله تعلیم و آموزش به دین بهائیگری گرویده باشد اینکار همواره از طریق تماس های شخصی بهائیان و تبلیغات شدید عملی گردیده است ، تحرک بی پایان به سمت و سوی بلیغ دینی ، جمعیت را از تکالیف معنوی و اصلی فی المثل ، نوشته های بهاءالله محروم میسازد . همواره این احساس وجود دارد که یک شخص بهائی باید همواره دررابطه با انجام بعضی از فعالیتها یا فعالیتهای دیگر در عجله و شتاب باشد و هرگز فرصتی برای مطالعه ، تامل ومداقه یا حتی رفاقت وجود ندارد . مشکل دیگر .......( ادامه دارد ) لطفا نظر بدهید
+
نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 19:15 توسط سعید
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دومین شوکی که به من وارد شد این بود که هر چند که گفته شده بود
که شخص بهائی موظف به وادار کردن دیگران به تغییر دینشان از طریق تبلیغات نیست ، ولی فشار شدیدی جهت تعلیم آئین بهائیگری وجود داشت درواقع تمام امور جامع بهائی در حول محور این ماموریت سازماندهی شده است .من اعتقاد ندارم که این تلاش دقیق جهت اغفال دیگران باشد بلکه منشا این تفکر مبنی بر اینکه تبلیغ دیگران و آموزش با همدیگر فرق دارند نشات گرفته از طرز تفکر شوقی افندی (چهارمین رهبر بهائی )و دانش آموخته دانشگاه آکسفورد است که یک احساس واقعی پیرامون تفاوتهای بین معنای لغات داشت به عقیده وی ، تعلیم و آموزش عبارت است از شرح اصول دین برای یک شنونده حال آنکه تبلیغ دیگران ،تلاش شدیدتری در مناظره است ، علی ایحال یک آمریکائی هیچگونه فرق و تمایزی بین ، تبلیغ دیگران ، تغییر عقیده دادن ، تعلیم دادن ویا سهیم شدن قائل نیست. همه آنها به مفهوم یک چیزهستند وآن تغییر دادن دین دیگران است واکثریت مردم امریکا آن را نفرت انگیز و شنیع می پندارند مطلب دیگری که در رابطه با جامعه بهائیگری آمریکا وجود دارد این است که یاس و ناامیدی و سر خوردگی راجع به میزان رشد سطحی و کند جمعیت بهائی آمریکا (علیرغم تبلیغات فراوان )منجر بدان میگردد تا بعضی از بهائیان آمریکا از تشکیلات خارج شوند. در حقیقت امر فشارهای زیادی وجود دارد تا بعضی از معتقدان تصمیم به انجام چنین کاری می گیرند . بسیاری از این فشارها درونی و باطنی هستند : از جمله......( ادامه دارد )
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 1:4 توسط سعید
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
«آثارالنقطه جل و عز البيان في شؤن الخمسه من كتاب الله عز و جل كتاب
الفأ بسم الله الأبهي بالله الله البهي البهي، الله لا اله هو الابهي الابهي الله لا اله الا هو البهي البهي، الله لا اله الا هو المبتهي المبتهي، الله لا اله الا هو المبهي المبهي، الله لا اله الا هو الواحد البهيان. ولله بهي بهيان بهأالسموات و الارض و ما بينهما و الله بهأباهي بهي و لله بهي بهيان بهيه السموات و الارض و ما بينهما و الله بهيان مبتهي مبتهأ ولله بهي بهيان ابتهأ السموات و الارض و ما بينهما ولله بهيان مبتهي مبتها».
+
نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 16:30 توسط سعید
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اولین شوک : کشف این مطلب بود که علیرغم تعالیم اصلی بهائی
گری یعنی مساوات بین مردان و زنان ،زنان نمی تواننددر شورای بیت العدل جهانی :که ارگان عالی انتخابی تصمیم گیری در دنیای بهائیگری است انتخاب شوند دلیل آن این است که عبدالبها صریحا گفته است که این کار باید به همین صورت باقی بماند و دلایل آن در آینده آشکار خواهد شد ؟!!طبق ضرب المثل رایج در میان بهائی ها مبنی براینکه، خوب اینکار را دوست ندارم آما احساس می کنم مجبورم با آن زندگی کنم تمایل نداشتم دین بهائیگری را ترک نمایم . ترکیب بیت العدل موضوع مبهمی است و با روند جمعیت و تشکیلات محلی بهائی که زنان در ساختار آن سهم بسیار زیادی دارند همخوانی ندارد . بعضی از متفکرین پرسیده اند که آیا ممنوعیت زنان به مفهوم یک اصل دائمی و بنیادین دراداره امور بهائیت است . این یک بحث جالب است اما تصور نمی کنم در آینده نزدیک چیزی را تغییر دهد . دومین شوک (ادامه دارد) ........
+
نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 16:6 توسط سعید
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
زندگي من در جامعه بهائي گري :
زمان بسيار زيادي طول كشيد تا تصميم بگيرم كه علناً اعلام نمايم و دوستان خود را در جريان بگذارم مبني بر اينكه چگونه به دين بهائي در آمدم وچرا از جمعيت بهائي گري خارج شدم ،من تصور مي نمايم كه شايد آنقدرها مهم نباشم تا تحت تعقيب كسي قرارگيرم هرچند كه اغلب جمعيت هاي بهائي كه در ايالت متحده آمريكا زندگي مي كنند كمتر از سي عضو دارند ودررابطه با تجربه بهائي گري در جوامع كوچك نوشته هاي زيادي وجود ندارد . به خاطر اهميت موضوع تصميم گرفته ام جهت شرح و بيان شرايط و تاريخچه بهائي گري از موضوع منحرف نشوم .براي غير بهائياني كه مشتاقند راجع به بهائي گري بيشتر بدانند اينچنين اطلاعاتي به وفور در ساير سايتهاي اينترنتي ودر مراكز انتشاراتي در دسترس مي باشد . در ابتداي كار بوسيله يكي از دوستانم كه يك بهائي غير فعال بود با دين بهائي گري آشنا شدم وراجع به آن مطلع گرديدم و اگر در معرض يك زبان آموزشي قرار نمي گرفتم بدون شك به آئين بهائي گري در نمي آمدم ،مع هذا، بدليل تعاليم مورد ادعاي بهائيان يعني وحدت اديان يعني آن چيزي كه قبلا به آن اعتقاد و ايمان داشتم مغبون شدم ، در ابتدا غافل بودم كه جديداً يك گروه بهائي در شهر من تشكيل مي شود .اما قبل از اينكه حتي با بهائي هاي محلي ملاقاتي داشته باشم به سادگي حدود سه ماه خودم پيرامون بهائي گري تحقيق و تفحص نمودم ، نوشته هاي بهاء الله چيزي بود كه مرا تبديل به يك بهائي نمود وبه غلط تصور نمودم اگر چنانچه اينچنين نوشته هاي وحي خداوند نباشد پس چنين وحي و الهامي نبايد وجود داشته باشد ، اين عقيده هنوز در من وجود دارد ولي بيائيد مساله بهاء الله و تمامي سنت غيبگويانه غرب را كه مانند دو مينوهاي زيادي روي هم مي افتند كنار بگذاريم .ممكن است خواننده تعجب كند كه چرا من كه آنقدر ناراضي بودم در دين بهاءي گري ياقي ماندم ؟مساله اصلي اينست كه بايد توضيح داده شود وهمين مساله بود كه مرا متعهد ساخت تا موضوع را شرح داده تا موثر افتد پس از ثبت نام در جمعيت بهائي گري سه شوك بر من وارد شد و عليرغم اينكه سالها براي رفع آنها تلاش نمودم ، هرگز برآنها فائق نيامدم : اولين شوك....(ادامه دارد)
+
نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 21:33 توسط سعید
|
|
|||||
|
|||||