تبليغاتX
بیائیدکمی فکر کنیم
پیرامون مسائل روز

 

دلم چنان آتش گرفته که احساس می کنم لهیب آن به استخوانهایم رسیده است .جنایاتی که بر

 کودک بی گناهم ، تنها همدم و مونس تنهایی هایم  روا داشتند . برای همیشه روح و جانم

 را به آتش کشیده است .

سالهاست که در زندان روحم اسیر شده ام و تنها انگیزه زنده ماندنم اجرای عدالت و

مجازات کسانی است که با استفاده از حمایت هم پالکی هایشان ، آتش به زندگی دیگران می زنند .

من در سرزمینی بیگانه زندگی می کنم . بی پناهی مرا در دام بهائیان شیطان صفتی قرار داد

که ماهیت کثیف و غیر انسانی شان را در ماسک مهربانی و و انسان دوستی پنهان کرده

 بودند ، آنان  حیوانات انسان نمائی هستند که برای رسیدن به خواسته های پلیدشان حتی

 به کودکی خردسال هم رحم نمی کنند . و بی پناهی یک مادر و کودک را به هیچ  می گیرند .

 فریادم را به گوش انسانهای کره خاکی برسانید و بگوئید : جائی در همسایگی شما سرزمینی

 و جود دارد که در آنجا مادری دلشکسته ، بی صبرانه در انتظار اجرای عدالت و رسوائی

 عده ای بهائی انسان نما است .

((ن.ش)) زنی بهائی است که به خاطر شعارهای دروغین و فریبنده بهائیان در خارج از

 کشور جذب این فرقه ضاله شد اما پس از گذشت شش ماه زمانی که پی برد رئیس محفل بهائی

 در این مدت کودک دوساله اش را مورد آزار و اذیت قرار داده ، به خوی کثیف و حیوانی این

 مدعیان دروغین عدالت و حقوق بشر پی برد . وی چنین می گوید :

چگونه بهائی شدم

من با طفل بی گناهم که متولد اردیبهشت ماه 1362 می باشد ، در آتن پایتخت یونان ،

 زندگی می کردیم ، شوهرم در خارج از یونان کار می کرد ، سراغ ما را نمی گرفت

. بنابراین من مجبور بودم شبها به صورت غیر قانونی در یک رستوران کار کنم ...

 سال 1984 در آتن با دو دختر بهایی ایرانی و از طریق آنها با ((ش .منصوری )) و خانواده دیو

 صفت اما فرشته نمای او آشنا شدم . به قول انگلیسی ها مهربانی آنها آنقدر حقیقی می نمود که

باور کردنی نبود !

آن زمان من یک مادر تنها بودم ، با پسری کوچولو و نازنین ، بدون هیچ فامیل و آشنائی ، آنقدر

 فقیر و تنها بودم که از لباسهای کهنه  بچه دیگران برای پوشاندن فرزندم استفاده می کردم .

می دیدم که بهایی های دیگر با این خانواده چقدر محترمانه رفتار می کردند – احترامی که

 نسبت به یک رئیس جمهور  هم ندیده ام (جناب منصوری ) رئیس شورا ! و محفل ملی بهائی ها

 در آن بود . همسرش مهین دخت . پ اصا لتا شیرازی بود و خود را منصوری نامید .

 آنها سه دختر به اسامی رویا ، میترا ، ورزا داشتند و یک پسر به اسم شیوا که چند سال قبل

 در حادثه تصادف کشته شد .

من اصلا چیزی از معنای بهائیت نمی دانستم ، نمی دانستم که حسینعلی میرزا ملقب به بهاء الله

 تروریست و انسان نمای شیطان صفتی بود که خودش را خدای خدایان معرفی می کرد ولی

 آن موقع این حرف که (( همه ما برگهای یک درخت هستیم )) و یا این که سعدی گفته است

 که : ((بنی آدم اعضای یکدیگرند )) و چیزهای شبیه با این برای من که در سنین بیست

 سالگی بودم ، بسیار فریبنده بود فکرمی کردم بهائی بودن یعنی به همه دینهای الهی

 احترام گذاشتن به من نگفتند که بهائیت تمام دینها رامنسوخ می داند 12 اکتبر 1948به

 این تشکیلات که بعدها فهمیدم فوق العاده سری است واردشدم

 شروع شکنجه های شیطانی

 پسرم کودکی فوق العاده سالم آرام وقوی بنیه بودتا ان موقع که حدودا دوسال داشت از

 شیر خودم اورا تغذیه میکردم من وپسرم در اتاق محقری که در واقع یک استودیو بو

د زندگی می کردیم زندگی بسیار مشکلی داشتیم ولی خوشحال بودم که صحیح وسالم هستیم

 بعد از پیوستن به فرقه شیطانی بهائیت تنها چیزی که همسر منصوری اصرار داشت

 بداند این بود که شبها هنگامی که من برای رفتن سرکار از منزل خارج می شوم

 چه کسی نزد فرزندم می ماند اویک روز که کارم تعطیل بود مرا برای شام دعوت کرد

 وپس از شام از من خواست از انجا که دیر وقت است با فرزندم همان جا بخوابم انقدر

 اصرار کردند تا قبول کردم مهین محل خوابیدن ما را در کنار دخترش رویا ودر اتاق او

 قرار داد به محض انکه خواستیم بخوابیم مهین در را باز کرد واز من خواست پسرم رابه

او بدهم با خود فکر کردم که این زن نازنین می داند تمام هفته کار می کنم وخسته می شوم

 می خواهد امشب کمی راحت بخوابم واستراحت کنم مهین پسرم را که ارام بود

 اندکی بعد با خود برد ناگهان صدای گریه فرزندم را شنیدم که از اپارتمان روبروئی

می امد منصوری یک اپارتمان دیگر هم داشت که مقابل این اپارتمان بود کمی بعد صدای

 گریه قطع شد بعد از حدود دو ساعت مهین بچه را اورد وبه من پس داد انها نقش خود را

 ماهرانه بازی می کردند که اصلابه ذهنم خطور نمی کردنیت بدی داشته باشند من که در یک

خانواده ساده وپاک اذربایجانی ودر محیطی کاملاامن ومذهبی بزرگ شده ام واز چنین چیزهائی

 بی خبربودم بعدا فهمیدم که فرزند دلبندم ان شب لعنتی از سوی ش منصوری مورد تجاوز قرار

 گرفته است

 ماهیت کثیف ش منصوری به چیست ؟

او ادم کثیفی است که قبل از انقلاب در خرمشهر به یک کودک تجاوز کرد وان بچه

 در بیمارستان بستری شد منصوری را  به زندان انداخته اند اما با نفوذی که بهائی ها

 قبل از انقلاب در دستگاه حاکمه داشتند او را از زندان ازاد ساختند وبرای نجات وی

 ازانتقام گیری به یونان فراری اش دادند او بچه های معصوم وبی گناه زیادی را به

 همین شکل مورد شکنجه قرار داده است همه بهائی ها حتی مرکز بهائیت بیت العدل اعظم

 در اسرائیل ازاین اعمال وحشیانه اطلاع کامل دارند وان را مخفی می کنند نه انها ونه

هیچ بهائی دیگر در در مورد منصوری به من هشدار نداد چرا که انها حق امر به معروف ونهی

 ازمنکر ندارند در کتاب نظر اجمالی <صفحه 86تکثیر دوم > میرزا بها می گوید حق اعتراض

 وچون چرا وامر به معروف ونهی از منکر از اشخاص نسبت به اعمال دیگران سلب شده

 وفقط محافل روحانی یا بیوست عدل حق حاکمیت بر نفوس داشته ومربی ومراقب اشخاص

 هستند شایدهم  می خواستندمن از خطر منصوری مطلع نشوم تا از این شیطان کثیف با فرزند

من مشغول باشد وبه کودکان انها دست درازی نکند این شیطان خبیث ان چنان نقش خود را

 ماهرانه بازی می کرد که کمتر کسی می توانست به دروغ بودن ادعاهایش پی ببرد

 همین طور که وسط اتاق نشسته بود ناگهان بلند می شد می ایستاد وبه خودش حرکتی می داد

 وگفت شما یک بوی معطر بهشتی را احساس نکردید؟وبعدها فهمیدم که همین ادم در اتن به

 غیر از کودک من به دو کودک دیگر نیز تجاوز کرده است ولی انها بزرگتر بودند ومی توانستند

 هر اتفاقی می افتد به پدر ومادر شان بگویند تا از تکرار انها جلوگیری شود .

ادامه شکنجه ها

 یک روز قرار بود برای کار مهمی از خانه خارج شوم رزا به عنوان این که  پسرم تنهاست به

 خانه ام امد پس از خروج از منزل وطی مسافتی متوجه شدم که تاریخ را اشتباه کرده ام وباید روز

 دیگری برای انجام ان کار بروم  در برگشت وقتی به مقابل خانه که رسیدم دیدیم مهین و رزا

 دارند اطراف را نگاه می کنند . آنها وقتی مرا دیدند دستپاچه شدند ، مهین گفت : کلید خانه خود را

 جا گذاشته ایم و آمده ایم اینجا تا کلید رزا را بگیریم اما منصوری رفته منزل شما تا ازدستشوئی

 استفاده کند . آنها مدتی مرا جلوی در ساختمان معطل نگه داشتند ، بعد هم ((رزا)) با انگشت هایش

 ضربات کوتاهی به در زد و شهاب منصوری بیرون آمد بیرون آمد و بدون اینکه به من توجهی کند

 فورا از محل دور شد وقتی وارد اتاق شدم دیدم پسرم در گوشه تخت افتاده و صورتش سفید شده است .

بعد از روز دیگر خانواده منصوری را در خانه خود ندیدم چرا که رزا توانسته بود کلید یدک

 مرا بدزدد و شبها که من بی خبر از همه جا سرکار بودم ، منصوری به منزل ما می آمد و کودکم

 را مورد آزار قرار می داد .

از خواب غفلت بیدار شدم وضع کودک دلبندم عادی نبود رنگ و رویش زرد شده بود ، و

 هیچوقت نمی خندید ، رشدش متوقف شده ، چیزی نمی خورد شبیه بچه های عقب مانده شده بود

 همیشه نا آرام بود وحرکات و رفتار غیر عادی داشت ، نمی توانست یکجا بند شود .

فرزندم تا پنج سالگی حرف نزد عصب بینای اش صدمه دید و یک چشمش کور شد ،

 سیستم اعصابش به هم ریخت و صورتش کج شد ، همه اینها نتیجه اعمال وحشیانه منصوری بود .

آخرین باری که به خانه منصوری هارفتم بعد از نهار مهین برای من چای آورد و بعد

 هم جداگانه برای بقیه در یک سینی چای آورد ! آن روز منصوری اصرار کرد به

شهر بازی برویم او وزنش گفتند که از پسر من مراقبت می کنند . با دخترها و پسر خانواده

 منصوری به شهربازی رفتیم در حالی که من سرگیجه گرفته بودم و پاهایم روی زمین بند نبود

، احساس سبکی میکردم ، همانجا بود که ((رویا )) دختر بزرگ منصوری در یک فرصتی مناسب

یواشکی در گوش من گفت : (( باید به خانه برگردی و بچه ات را با خود ببری )) اما ((رزا)) و

 ((میترا )) و(( شیوا )) با خنده و شوخی تا ساعت 11 شب مرا نگه داشتند .

وقتی به خانه منصوری بازگشتیم از داخل راهرو صدای جیغ های وحشتناک پسرم به گوش

 می رسید بچه های او به سرعت دویدند و با اینکه کلید داشتند ، در زدند . ناگهان جیغ های

 پسر قطع شد درکه باز شد فرزندم را در بغل شهاب دیدم . صورتش پف کرده و قرمز شده بود .

 منصوری گفت که داشت کهنه او را عوض می کرد ناگهان ابرهای غفلت از جلو چشمانم کنار

 رفتند . دیگر همه چیز را فهمیده بودم . بر سر منصوری فریاد زدم : (( با بچه من چکار کردی ))

ناگهان دیدم نگاههای مهربان آنها تغییر کرد و در برابر من جبهه گرفتند . احساس کردم اگر تندروی

 کنم ممکن است مرا بکشند ، با بهایی بازی های خود همه چیز را رفع رجوع کنند و بعد هم برای

 همیشه از پسرم برای مقاصد شوم خود استفاده کنند .

دردیکه د ر دلم پیچید مانند آتش بود ، مثل اینکه آتش قورت داده باشم ، فوری آن خانه لعنتی

 را ترک کردم ، سوا ر تاکسی شدم وبا بچه ستم کشیده ام به کنار دریا رفتم ، گریان و زوزه کشان

 عمیق ترین درد ممکن در دنیا را با خود داشتم هیچ چیز نمی دیدم ، یعنی نمی توانستم ببینم معنای

 همه چیز را فهمیده بودم ، همه حیله هاو مکرها را و آن نمایش های مسخره را .

می خواستم به زندگی هردو نفرمان خاتمه بدهم تصمیم گرفتم اول بچه بیگناهم را زیر آب

 خفه کنم و بعد هم خودم را بکشم اما وقتی به چشمان معصومش نگاه کردم که ا ز یک ظلم بزرگ

 با من سخن می گفت ، پشیمان شدم .

می خواستم با پلیس تماس بگیرم و همه چیز را برای آنها بگویم اما دیدم هیچ چیز را

 نمی توانم بخاطر بیاورم . حافظه ام از دست رفته بود .

دو سه شب بعد ، در آپارتمانم باز شد پرسیدم کیست ؟ کلید از در کشیده شد وبعد هم صدای پائی

 آمد که با عجله از ساختمان خارج می شد . به سرعت بیرون رفتم منصوری را دیدم که با

 مهین سوار ماشین شدند  و به سرعت از آنجا رفتند می خواستم از ترس خون استفراغ کنم

، خانه ام را عوض کردم و خودم را از همه بهائی ها مخفی ساختم .

چند سال زندگی اسف باری را گذراندم تا اینکه در سال 1998 حافظه ام بازگشت و

 شروع به جمع آوری اطلاعات کردم .

با بهائی های دیگر تماس گرفتم و جریان خود را برای آنها گفتم برای مدتی اطراف

 منصوری خالی شد ضمن جمع آوری اطلا عات فهمیدم که منصوری به پسر فردی بنام پ . ج

 که الان در استرا لیا زندگی می کند ، تجاوز کرده است با او تلفنی صحبت کردم .

 ماجرای شکنجه شدن پسرش را برایم تشریح کرد و افزود که همان روز به منزل منصوری

 رفته و او را کتک مفصلی زده است . هم او بود که به من گفت منصوری  در سال 1354

 در خرمشهر به یک پسر بچه تجاوز کرد و بخاطر آن به زندان افتاده  اما با دخالت ولی الله ندیمی –

 رئیس وقت محفل بهائی های ایران – از زندان آزاد شد و به آتن فرار کرد . البته من با

 ولی الله ندیمی که در استرالیا بود تلفنی صحبت کردم . با ((رزا )) هم تلفنی صحبت کرده ام و صدای

آنها ضبط کرده ام مدارک مستندی برای اثبات ادعا هایم هستند . از یک خانم بهائی هم نامه ای

 دارم که نشان می دهد فرزندش طعمه منصوری بود ، حتی بعد ها فهمیدم که این مرد کثیف به

 پسر همسایه شان در آتن هم تجاوز کرده و پدر و مادر ان پسر خواسته اند او را بکشند که زندگی اش

 را همانطور رها کرده وبا خانواده اش به کانادا گریخت مطمئن هستم که اگر در روزنامه ها عکس

 او را چاپ کنند خیلی ها از او شکایت خواهن کرد البته مرکز بهائیت همیشه به انها کمک کرده تا

 محل اقامت خود را تغییر دهند و.....

پاسخ بیت العدل !

نامه ای برای مرکز بهائی ها در اسرائیل معروف به سازمان به اصطلاح بیت العدل اعظم

 (( خانه عدل جهانی )) – فرستادم و ماجرا را برایشان شرح دادم .

آنها در جواب نامه من تنها به یک اظهار تاسف اکتفا کردند ، اسم این جنایت بزرگ را

سوء رفتار گذاشتند و با وقاحت و بی شرمی تمام اتفاق مذکور را نشانه محبت خداوند

بهائی ها (( میزا حسینعلی )) نسبت به من دانستند:

متن جوابیه بیت العدل اعظم به شرح زیر است :

دوست عزیز بهائی ! موسسه جهانی عدالت بوسیله فاکس شما در تاریخ 23 فوریه 1998

 از درد بزرگی که شما تجربه کرده اید غمگین شده و از ما خواست که همدردی و عشق خودمان

 را به شما ابلاغ کنیم . از محفل محلی بهائیت کانادا درخواست شده که این اخرین نمونه از

 سوء رفتار اقای (( ش)) منصوری را مورد بررسی قرار دهد همچنین از محفل ملی

 بهائیت سوئیس نیز درخواست شده تا کسی را مامور تماس و ارتباط با شما کند .....

شما توفیق پیدا کرده اید که چشم خودتان را به آنچه که مهمترین مقطع روشن در

 زندگی تان است بدوزید به این دلیل امتیاز نا محدود معرفت تجلی خدا امروز به شما اعطا شده است

 و آن مطمئنا نشانه محبت خدا به شماست که چنین اتفاقاتی برای شما رخ داده است ....

موسسه عدالت جهانی شما و پسرتان را دعا می کند شاید خدا از بالا اورا مراقبت کند و براو درود فرستد .

                                                    با عشق و درود بهاءالله

                                                  سوزان آدریانی – بخش دبیر خانه

                                                   چشم به راه عدالت

تصمیم گرفتم از هر راه ممکن عدالت را اجرا کنم . محل اقامتم را به کشور سوئیس تغییر داده

 بودم با پلیس آنجا تماس گرفتم و شکایت کردم اما فایده ای نداشت . در یونان هم که بودم یکبار

 به پلیس شکایت کردم اما فریادم به جائی نرسید در نهایت به دادگستری تهران شکایت کردم و

 از طریق یک وکیل  ایرانی که وکالت مرا به طور رایگان پذیرفت اقامه دعوی کردم و امید وارم

 از طریق عدالت اسلامی بتوانم عاملان نابودی پسرم را به مجازات برسانم . جگر گوشه ام که

 سالهاست از من جدا شده ودر شهر دیگری در کشور سوئیس زندگی می کند قربانی جنایت

 حامیان دروغین حقوق بشر است آنها یکه از بشریت بوی نبرده اند و با آدم نمائی های خود

 فرصت پیدا می کنند تا به جنایات ادامه دهند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 19:35  توسط سعید  | 

 

مدارکی از کتب حسینعلی بهاء در دست است که وی گاهی ادعای

 رجعت مسیح کرده است .

در کتاب مبین صفحه 49 ، سطر 6 خطاب به پاپ مسیحیان کرده و می گوید :

(( یا بابا اخرق الاحجاب قداتی رب الارباب فی ظل السحاب ... کذالک

 یامر السماء الاعلی من لدن ربک اهزیز الجبار انه اتی من السماء مره

 اخری ما اتی اول مره ، ایاک ان تعرض علیه ،:

ای پاپ ! پرده های غفل را بدر ، رب الارباب ( حضرت مسیح که خود بهاء است )

 در سایه ابر آمد .... این طور تو را امر می کند قلم اعلی از طرف پروردگار

 عزیز و مقتدر ، این مسیح یک بار دیگر از آسمان آمد ، چنان که در مرتبه

 اولی از آسمان آمد ، بپرهیز از این که اعتراض به او کنی .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 0:18  توسط سعید  | 

میرزا عبد الحسین آواره کتاب (( کواکب و الدریه )) را پس از خلائی که سوختن

 ((کشف الغطاء )) به وجود آورده بود ، بنا به دستور و نظر مستقیم عباس افندی در

 سالهای 1918 تا 1921 م ، در تاریخ بابیه و مدعیان بهائیت تنظیم و تالیف نمود .

میرزا عبدالحسین آواره از مبلغان برگزیده ، و مورد توجه خاص زعمای بهائی به

 شمار می رفت . کتاب ((الکواکب الدریه فی مآثر البهائیه )) پس از تصویب نهائی

عباس افندی دوجلد نخست آن ، به امر ایشان در مصر چاپ و انتشار یافت .

جلد اول : در 575 صفحه 25 سطری ، و جلد دوم : در 347 صفحه ، در 1342 هق

 با جواز رسمی چاپ از محفل روحانی بهائیان مصر منتشر گردید .

ولی بعدها ، پس از مرگ عباس افندی ، و روی کار آمدن شوقی افندی ، میرزا عبدالحسین آواره

 ، با تجارب و آگاهی هائی که در زمینه بهائیت به دست آورده بود ، ترک بهائیت کرد ،

 وبه دین آبا اجدادی خود ( شیعه اثنی عشری ) بازگشت .

پس از بازگشت آوره از بهائیت با نام میرزا عبد الحسین آواره از بهائیت ، با نام

میرزا عبدالحسین آیتی ، کتابی تحت عنوان ((کشف الحیل )) به نگارش دراورد ، که در

 آن حیله های بهائیت را مکشوف ساخت . و ازاین رو کتاب ((کواکب الدریه )) او ، که

 یکی از مهمترین مراجع تاریخ وقایع باب و بهاء به شمار می رفت ، از طرف شوقی و

 محافل ملی و محلی بهائیان ایران بر خلاف تمام تصریحات و تائیدات عباس افندی در

 صحت کتاب مذکور ، جمع اوری ، و رسما ازآن سلب اعتبار گردید .

نمونه ای از گفتار :

-          ایتی : راستی ذکر الوهیت بهاء چه صورتی دارد آیا فی الحقیقه او دعوی

          خدائی کرده ؟

-          آواره : کلمات او را به دست آورید تا این حقیقت بر شما معلوم شود –

         هرچند چنانکه گفتم به ظاهر می گویند ادعای بهاء رجعت مسیح و رجعیت

       حسینی است ولی در حقیقت ادعای او ادعای الوهیت است و چون کسی سالها

         درمیانشان بماند به جائی می رسد که صریحا می گویند بهاء خدای مطلق است

            و خالق آسمان و زمین و مرسل رسل است و اوست که در طور با موسی کلیم

           تکلم کرده و حتی اینرا در نماز خود تصریخ نموده ولی دریک عبارتیکه

مگر   یعرب بن قحطان بیاید عربی آنرا درست کند یا بفهمد زیرا چنین می گوید

-           (( شهدالله انه لااله هو اله الامر و الخلق قد ظهرمشرق الظهور و ملکم الطور )) .

 

-          آیتی : پس خصائص بهائیت چیست ؟ و بچه وسیله مردم را می فریبند ؟

آواره : بهائیان سه رشته مطلب داشته و دارند که آنر ا وسیله فریب مردم قرار می دهند

 و بعضی از مخدوعین از روی دسیسه به آن استدلال می کنند .

اول – پیشگوئیهای نسبت به بهاء و عبدالبها می دهند که در فلان وقت خبر داده اند

 و واقع شده 

دوم – نفوذ فوق العاده ای نسبت می دهند که در امر بهائی حاصل شده در شرق شهرت

 می دهند که نفوذ آن در غرب زیاد است ودر غرب می گویند که در شرق این مذهب خیلی

 نافذ است و حال آنکه دروغ است .

سوم – خصائصی را می گفتند که در این شریعت است از اینکه صاحب این امر خیری را

 برای خود نخواسته و اولاد خود را ذینفع در مادیات و ریاست قوم قرار نداده بلکه اساس

 را بر انتخاب و پایه جامعه  نهاده اکنون خواهیم فهمید که در هریک  از آنها چه خدعه های

 بوده و برای هر کدام تا چه اندازه قدر و قیمت می ماند و چگونه هر سه رشته پنبه شده و

 محلوج و محلوجش هباء منثورا گشته .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 0:5  توسط سعید  | 

بعضي اوقات كه بمجلس جوانان ميرفتم براي اينكه مقدار دانش

 

آنانرا بيازمايم سئولاتي از ايشان كرده وادار به جوابشان مينمودم .

 

مثلاً ميگفتم به چه دليل اين ظهور را حق ميدانيد ميگفتند بدليل ادعا

 

 واستقامت ، ميگفتم از اين مدعيان كدام يك ادعائي اظهار كردند

 

بها الله تا آخر ايام زندگي خود وهمچنين عبدالبهاء در عكاء وحيفا

 

وآن حدود خود را مسلمان معرفي ميكردند شخص بهاءالله وهمه احباب

 

 بامر او روزه ماه رمضان را ميگرفتند وعبدالبهاء هر روز جمعه بنماز

 

جماعت حاضر ميشد وبر طريقه اهل سنت نماز ميگذارد باندازه كه تا

 

بامروز يكنفر از اهل آن اراضي ندانست كه اينان شيعه اند ويا سني

 

 تا چه رسد كه خود صاحب داعيه باشند عبدالبهاءدر لوحي كه براي يكنفر

 

 از محققين بغداد فرستاده بود در آنجا بصراحت ذكر كرده

 

 (اماالتسميه بالبهائيه كتسميه بالشادليه )و(شادلي يكي از فرق

 

متصوفه اهل تسنن ميباشند كه عبدالبهاء بهائيت را در عرض آنها

 

 قلمدادكرده ورئيسشان در آنوقت شيخ محمود شاماني مقيم در شام

 

 بود وبا عبدالبهاء هم دوستي داشت ومن نيز اورا ديدم مردي ساده و

 

نيك مينمود ). عجبتر از اين در لوح ناصر الدين شاه نگاه كنيد كه در

 

 آنجا خود را مملوك يعني بنده زرخريد وعبد وغلام ميخواند وهم در

 

 رساله هفت وادي كه نسبت بشيخ عبدالرحمن كركوتي چه

 

مقدار تواضع ميكند دگر باره ميگفتند دليل اعظم اين ظهور تعاليم اجتماعي

 

 آنست كه محتاج اليه عموم اهل عالم ميباشد وكسي نظائر آنرا

 

 نياورده وسابقه نداشته!ميپرسيدم آنها كدامند ميگفتند

 

صلح كل ووحدت عالم انساني ميگفتم اتم واقواي آن در تصوف وعرفان

 

موجود است حتي متوصفه وحدت وجود قائلند وصلح كل از اصلاحات

 

آنهااست وحسب المسلك اين طايفه بايد تمام كائنات را بنظر

 

 حب نگاه كنند شيخ اجل سعدي شيرازي ميفرمايد:

بني آدم اعضاي يكديگرند        كه در آفرينش زيك گوهرند

چو عضوي بدرد آورد روزگار         دگر عضوها را نماند قرار

توكز محنت ديگران بي غمي       نشايد كه نامت نهند آدمي

 

ميگفتند تساوي حقوق زن ومرد را چه ميگوئي ؟ميگفتم

 

 اولاً چنانكه در اسلام رعايت حقوق زن شده در هيچ شريعتي

 

نگشته واگر مقصود تساوي در جميع شئون است اين مخالف راي

 

 اكثر حكما وقانون خلقت وطبيعت است واگر آزادي مطلقه

 زنان منظور است سالها قبل از تولد بهاء در اكثر نقاط اروپا

 اين شيوه عملي شده وتازه بعد از اين همه حرفها زن ومرد

 در شريعت بهائي مساوي نيست :

اولاً: كتاب ((اقدس ))مرد ميتواند دو زن ويك باكره براي خود بگيرد

 

در صورتيكه زن نميتواند سه شوهر كند .

 

ثانياً: مرد ميتواند زن خود را طلاق گويد وزن با شوهرخود

اين معامله نتواند .

 

ثالثاً :در ميراث خانه مسكونه والبسه مخصوصه

 باولاد اناث نميرسد.

 

رابعاً:زن نميتواند عضو بيت العدل باشد واعضاء بايد مرد باشند (وهلم جراً )

 

 جوانان اظهارتعجب كرده ميگفتند در حقيقت چنين است

 

كه ميگوئي اما چه كنيم با اين كلمه كه ميگويد دين بايد

 

 مطابق علم وعقل باشد وبلاشك اين حكم در هيچ ديانتي نيست !

 

ميگفتم هست واز اركان اسلام است :

 

 ((كلماحكم به العقل حكم به الشرع )) وانگهي اينهمه دعوت

 

به تعقل وتفكر كه در قران است در هيچ كتابي نيست بعكس

 

آنچه كه در اقدس است چنانكه گويد ،اگر صاحب امر بآسمان

 

 زمين گويد وبزمين آسمان ،كس را حق چون وچرا نيست

 

 در صورتيكه اين قضيه مخالف عقل است واگر تحري حقيقت

 

وازاله تعصب ديني ومذهبي ومعاشرت به عموم اهل بهاء

 

 عامل باين تعاليم نيستند چه از روزي انصاف وتحقيق

 

 بهائيان متعصب ترين اقوام ومذاهبند .

 

حتي ميگفتم در كتب وسيريدر احوال واقوام طائفه اسماعيله كنيد

 

 وهم رسائل اخوان صفا را كه در هند چاپ شده بدست آورده

 

 بخوانيد تا بدانيدكه بعضي از مبادي كه در دست شماست

 

وآنرا نوبر شيرين از باغستان معارف خود دانسته بر طبق نمايش

 

 گذاشته مردم را بدان ميخوانيد ميوه هاي كرم خورده در پاي

 

درخت آنان است .اين سخنانرا كه من براي تذكرآنان ميگفتم كه

 

 بدينوسيله دنباله دليل گيرند وحجت بالغه را در يابند مدعيان

 

 من حمل بر بيديني ومخالف با بهائيت كرده بلسان شفقت

 

 منعم ميكردند ولي من ميگفتم نه آخر تحري حقيقت از اصول

 

 اين ديانت است پس چرا از فهم مطالب گريز وپرهيز بايد!؟

 

در اين ايام روزي در منزل دكتر سعيدخان بودم كه ناگاه آواره

 

 پيدا شد چون محلي امن بود من هم مدتها در آنجا آرزوي آن

 

 ميداشتم كه آواره را ببينم وبلاواسطه از او استفسار

 

مطالبي بكنم آن فرصت را غنيمت دانسته با اوبگفتگو مشغول شديم

 

 وبسيار سخنها بميان كشيديم در دلها اظهار داشت واز صدمات

 

وارده بر خود از احبا شكايتها بميان آورده از اوضاع سفر خويش

 

 بحيفا واروپا غرائبي نقل كرد كه البته بعضي از آنها را در كتب

 

 او خوانده ايد.

بنده از روي سادگي وآزادي در چند جا با بعضي از زفقا بيان اين

 

ملاقات ومصاحبه را كردم معدودي از مدعيان محبت

 

 اين قضيه را آب وتابي داده بمحفل روحاني رساندند كه

 

 صبحي با آواره آمد وشد دارد والبته اين ائتلاف خالي از اغراضي

 

 نيست اين بود كه شبي مرا بمحفل خواستند وبا زبان رفق

 

 ومدارا نصيحتم كردند كه از قرار معلوم شما را با آواره الفتي

 

 پيدا شده وبر ضد امر واحبا قيام واهتمامي داريد وهم بجوانان

 

بهائي سخناني ميگوئيد كه باعث خمودت وسستي ايشان ميشود

 

 وآنانرا بتشويش وفكر مياندازيد !بنده گفتم تفصيل ملاقات من

 

با آواره چنانست كه خود در چند جا گفته ام زائد بر آن چيزي نيست

 

 حال ميخواهم تا مرا بگوئيد كه مدعي من كيست وكه تفتيش

 

در احوال من كرده ؟ گفتند ما مقصودمان از اين سخنان تذكر شما

 

 بود نه چيز ديگر ، گفتم پس خواهش ميكنم اگر شخصي از اين

 

 بعد چيزي از من بنزد شما گفت حكم غيابي نكنيد مرا خبر دهيد

 

شايد بتوانم رد كنم وكذب خصم را بنمايم گفتند چنين ميكنيم ونكردند

 

.وغرضم اين بود كه بدون جهت باجتماعي كه تمام خاندان و

 

منسوبانم از آنهايند خصمي نكنم واگر افكاري دارم همچنان

 

 در دل نگهدارم .

 

در اثنا اين قيل وقال بتدريج آميزش خود را با احبا كم كردم وبندرت

 

 بمجالس ومحافل احباب ميرفتم .وهر وقت كه بمجلسي

 

پا ميگذاشتم بعضي از عاميان بهائي بكنايه وطعن سخنان ناسزا

 

 ميگفتند شبي در مجمعي بوديم بر حسب معمول لوحي خواندند

 

 بعد از آنكه لوح تمام شد شخصي غزلي خواند مضمون غزل

 

اين بود كه برخيز تا بجاي اسپند در آتش تخم چشم منافق را بسوزيم !

 

 پس از اتمام غزل يكي از گوشه اي فرياد بر آورد غريب شعري

 

 مناسب حال بود ! خصوصاً اسپند وچشم منافق اگر چه اكثريت

 

 احباب مقصود را نميفهميدند ولي نگاه همان چند نفر

 

وغمز ولمزشان بعضي را مياگاهانيد چون از آن جمع بيرون

 

 شديم با چند نفر از دوستان كه يكي دو از ايشان همراز ودمساز بودند

 

 گفتم شما را بخدا به بينيد چقدر اينها نادان وكم ادراكند گرفتم به

 

 قول خود منافقي در اين جمع است چه چيز جز محبت ورافت

 

نفاق اورا بوفاق مبدل ميكند اگر آدمي را زهد ادريس باشد

 

اين حركات بكفر ابليس ميكشاند .

 

وهم گفتم :اينبيچاره ها با اين اخلاق ورفتار ميخواهند سرمشق

 

 اهل عالم باشند ودنيا را بوحدت برسانند وبساط روح ومحبت

 

 بگسترانند بيچاره تر از اينها آنها كه خبر از سريرت وخوي درون

 

 اين جماعت ندارند وفريب تظاهرات اخلاقيشان را ميخورند

 

اي هنر نهاده بر كف دست عيبها بر گرفته زير بغل

تا چه خواهي خريدن اي مغرور روز درماندگي بسيم دغل

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 18:50  توسط سعید  | 

مرد بيکاري براي سِمَتِ آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره

مصاحبه‌ش کرد و تميز کردن زمين‌ش رو -به عنوان نمونه کار- ديد و گفت:

 «شما استخدام شدين، آدرس ايميل‌تون رو بدين تا فرم‌هاي مربوطه رو واسه‌تون

 بفرستم تا پر کنين و همين‌طور تاريخي که بايد کار رو شروع کنين..»

مرد جواب داد: «اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم!»

رئيس هيئت مديره گفت: «متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي

 ندارين. و کسي که وجود خارجي نداره، شغل هم نمي‌تونه داشته باشه.»

مرد در کمال نوميدي اونجا رو ترک کرد. نمي‌دونست با تنها 10 دلاري که در

 جيب‌ش داشت چه کار کنه. تصميم گرفت به سوپرمارکتي بره و يک صندوق

 10 کيلويي گوجه‌فرنگي بخره. يعد خونه به خونه گشت و گوجه‌فرنگي‌ها رو

 فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمايه‌ش رو دو برابر کنه. اين عمل

رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهميد مي‌تونه به اين

 طريق زندگي‌ش رو بگذرونه، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره و

 ديرتر برگرده خونه. در نتيجه پول‌ش هر روز دو يا سه برابر مي‌شد. به زودي

 يه گاري خريد، بعد يه کاميون، و به زودي ناوگان خودش رو در خط ترانزيت (پخش

محصولات) داشت.

5 سال بعد، مرد ديگه يکي از بزرگترين خرده‌فروشان امريکاست. شروع کرد

 تا براي آينده‌ي خانواده‌ش برنامه‌ربزي کنه، و تصميم گرفت بيمه‌ي عمر بگيره.

به يه نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي رو انتخاب کرد. وقتي صحبت‌شون

 به نتيجه رسيد، نماينده‌ي بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مرد جواب داد:

 «من ايميل ندارم.»

نماينده‌ي بيمه با کنجکاوي پرسيد: «شما ايميل ندارين، ولي با اين حال تونستين

 يک امپراتوري در شغل خودتون به وجود بيارين. مي‌تونين فکر کنين به کجاها

مي‌رسيدين اگه يه ايميل هم داشتين؟» مرد براي مدتي فکر کرد و گفت:

«آره! احتمالاً مي‌شدم يه آبدارچي در شرکت

مايکروسافت.»

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:44  توسط سعید  | 

فضل الله صبحي مهتدي يكي از بانفوذترين مبلغان بهائي بود

 

 كه در طي سالهاي متمادي وطولاني در فرقه بهائي مشغول به

 

خدمت بوده ، اومسافرتهاي زيادي رفته واز شخص عبدالبهاء تشويقنامه

 

 ها والواح زيادي دريافت نموده .

او كسي بود كه در جوار عبدالبهاء به كتابت آنچه عبدالبهاء امر ميكرد

 

مشغول بود ويكي از مورد اعتمادترين وبهترين ياران عبدالبهاءبه قول

 

خود او بوده است بهائيان او را كاتب وحي ميناميدند ودر نزد

 

 عموم

بهائيانبي اندازه ارج وقرب داشت وهمه به مقام ومنصب وي غبطه ميخوردند .

 

او تمام مطالب محرمانه اي را كه عبدالبهاء براي اشخاص ميخواسته

 

بنويسداز زبان خود اومي شنيده مينوشته وعلاوه بر اينها به تمام خصوصيات

 

اخلاقي ومسائل شخصي عبدالبهاء آگاه شده وبه ضعفهاي آشكاروپنهان

 

اووساير اعضاءخانواده وي بالاخص شوقي افندي كه بعد از عبدالبهاءزمام

 

امور را به دست گرفته وجانشين او شد اطلاع كامل يافت شوقي افندي نوه

 

 دختري عبدالبهاء كه( استغفرالله )بهائيان اورا نيز همچون عبدالبهاءدر حد ائمه

 

 اطهار عليه السلام وبرتر وبالاتر ميپندارند واورا معصوم ومصون از خطا ميدانند

 

،اوكسي است كه صبحي در باره اش مسائل غير اخلاقي وزشتي بيان ميكند

 

 كه در مقدمه كتابش نيز به آن اشاره شده است .

 

براي صبحي از طرف عبد البهاء الواحي صادر شده كه بد نيست قبل از مطالعه

 

 كتاب مروري بر آنها داشته باشيم .

صبحي در صفحه 224 كتابش كه بعد از اين مقدمه مفصلاً و مشروحاً كل

 

مطالب آن از ديد خوانندگان خواهد گذشت نوشته است: و اما من در مقابل

 

 بيش از پيش بر راستي و درستي در كار و رعايت ميل و خاطر او (( عبد البهاء ))

 

 افزودم و امور مرجوعه را چنان بخوبي انجام دادم كه مكرر لسانن و قلباً اظهار

 

خوشنودي كرد .

 

از آنجمله در لوحي خطاب به ابوي اين بنده كرده ميگويد (( اي بنده بهاء سليل جليل

 به فوز عظيم رسيد و به موهبت كبري نائل شد عاكف كوي دوست گشت و

مستفيظ از خوي او گرديد در اينم انجمن حاظر گشت و به صوت حسن ترتيل

 آيات نمود هر شب جمع را مستغرق بحر منجات كرد و به آهنگ شور و شهناز

به راز و نياز آورد.

شكر كن خدا را كه چنين پسر روح پروري به تو داد و هم در لوح ديگر

 

 گويد (( جناب صبحي به خدمات مرجوعه مشغول و هذا من فضل ربنا

 

 الرحمن الرحيم )) و نيز در جاي ديگر گويد (( جناب صبحي در حظور است و

 

 شب روز مشغول ، شكر كن خدا را به چنين موهبتي موفق شده است )) و

 

 نيز گويد جناب صبحي هر صبا صبوحي زند و به خدمت پردازد و در حق آن خاندان

 

 عون و عنايت طلبد .

 

و امثال اين الواح در مدح صبحي از طرف عبد البهاء زياد صادر شده است

 

 سوال اين است بهائيان عبد البهاء را مصون از هر خطا ميدانند و او را صاحب

 

 كرامات و الهامات غيبيه ميشمارد آيا از خود نميپرسند عبد البهاء چگونه كسي

 

 را كه بعد از مدتي از آنها جدا شده و عليه آنها كتابها خواهد نوشت و افراد زيادي

 

 را با آثار ماندني خويش هدايت خواهد نمود و ممكن است براي اداي مطلب و

 

 اثبات حقيقت سخنانش به مدارك و اسنادي متوسل شده و حيثيت خانوادگي

 

 و اجتماعي اين مدعيان را بر باد دهد ؟!!!

 

آنچنان كه او را مورد محبت قرار داده و به عنوان كاتب سايه به سايه ميپذيرد .

 

 بايد گفت عبد البهاء ملهم به الهامات غيبيه نبوده بلكه آنقدر از لحاظ

 

روانشناسي و انسانشناسي هم ضعيف بوده كه نميتوانسته او را با

 

 بسياري از مسائل محرمانه درون تشكيلاتي و خانوادگي آگاهي نبخشد .

 

مطالبي كه صبحي در كتابهايش آورده كاملاً بدون غرض شخصي و بسيار

 

خواندني و جذاب است . بعد از مطالعة اين كتاب سئوالات زيادي در ذهن هر

 

 خواننده ايجاد ميشود . او كه مبلغ بزرگ اين فرقه بوده به گونه اي از بهائيت

 

 بر ميگردد و به اسلام ميگرود كه با استدلالات بسيار ساده اما عميق به اثبات

 

 حقانيت اسلام و بطالت بهائيت پرداخته و هر خواننده با بصيرت و غير متعصبي

 

 را مقر و معترف به حقيقت كلام ميكند و چه زيبا ميگوبد اگر بهائياي شعار

 

 سر دادند كه تحري حقيقت كنيد و بدون غرض و تعصب تحقيق كنيد چرا كساني

 

 را كه تحري حقيقت ميكنند و بدون تعصب به حقيقت كه بطلان بهائيت است

 

 پي ميبرند ، ترد كرده و حتي از مراوده با خانواده محروم ميكنند .

 

اگر اين فرقه ادعا ميكند كه دين آزاد است بگزارد كه افرادش بدون ترس و

 

اجبار به هر راهي كه معتقدند پاي بند باشند كتابهاي صبحي را بدون غرض و

 

 تعصب مطالعه كنيد تا و را و از حقيقس كه برايتان مكشوف ميشود بهائيت را

 

 بشناسيد و اگر از فريب خوردگانيد به حقيقت نائل آمده رستگار شويد .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 20:47  توسط سعید  | 

زماني كه هنوز بهائي سر سختي بودم يك روز هنگام باز گشت

از مدرسه و طبق عادتي كه داشتم در بين كتابهايي كه يك كتاب

فروش دوره گرد روي زمين چيده بود جستجو كردم به طور اتفاقي

 كتابي توجهم را به خود جلب كرد با اشتياق تمام آن كتاب را خريده

 و با ذوق و علاقه به خانه بردم كه آن را مطالعه كنم كنجكاويم باعث

 شد قبل ازرسيدن به خانه صفحات اول كتاب را مرور كنم راستش تا

آن روز كتابي بر عليه بهائيت نديده بودم و به همين دليل برايم خيلي

 جالب بود دوست داشتم بدانم كساني كه ازبهائيت خارج ميشوند چه

 دلايلي دارند و البته طبق آموزه هاي بي پايه و اساس تشكيلات بهائيت

 كنجكاو بودم كه بدانم عاقبت چگونه به خاك سياه نشسته اند . چون

 تشكيلات حاكم بر بهائيت به وابستگان خود القاء كرده است هر كس

كه از بهائيت خارج شود عجيبترين بلاهاي الهي بر او نازل و به بدترين

 وجه مجازات ميشود . و از شدت غروري كه موروث بهائيت بود كه همه

 بهائيان نيز به آن دچارند فكر ميكردم حقيقتي كه بتواند بطالت بهائيت

را ثابت كند وجود ندارد.با اين حال مشتاق بودم ببينم آن كتاب چه حرفي

 براي گفتن دارد . وقتي به خانه رسيدم ، مثل هميشه پر از افراد تشكيلاتي

 و شلوغ بود . با هيجان به كساني كه آنجا بودند گفتم كتابي خريدم كه

 خيلي جالب است و كتاب را نشان دادم يكي از حاضرين كه بيشتر اوقات

 ناظم جلسات بود برآشفت و گفت : خريدن اين كتابها حرام است چرا

اين كتاب را خريدي ؟ گفتم نميدانستم مگر چه اشكالي دارد گفت :هر

چه خريد اين كتابها بيشتر باشد چاپ و نشر آنها بيشتر خواهد شد . ما

 بايد از چاپ اين گونه كتابها كه همة آنها دروغ است جلوگيري كنيم . گفتم

 من اشتباه كردم بعد از اين ديگر نميخرم اما حالا كه خريده ام آن را مطالعه

 ميكنم تا ببينم چه دروغها ئي نسبت به آئين ما نوشته اند . گفت: مطالعة

 آنها هم حرام است . گفتم چرا ؟مگرما تحري حقيقت نداريم ؟ گفت ما اگر

 بخواهيم تحري حقيقت كنيم بايد برويم دربارة سايرآئينهاي موجود تحقيق

 كنيم نه اينكه دروغهاي دشمنان را بخوانيم، گفتم اما مثل اينكه اين

شخص قبلاً بهائي بوده بعد مسلمان شده ميخواهم بدانم چرا مسلمان

 شده است ؟گفت: اين شخص تطميع شد و به اميد رسيدن به مطامع

 دنيوي به بهائيت خيانت كرد گفتم شما كه فرموديد خواندن اين كتابها

 حرام است اما معلوم شد خودتان اين كتاب را خوانده ايد و اين شخص

را ميشناسيد گفت ما ميخوانيم كه بدانيم دربارة ما چه ميگويند ؟ تا

جوابشان را بدهيم با خود گفتم اگر حرام باشد اول بايد يراي بزرگانمان

 حرام باشد . چرا چيزهايي كه بر ما حرام است بر آنان حرام نيست اما

 بعد براي قانع كردن خودم گفتم اعضاي محفل اجازه دارند مطالبي را از

 ما پنهان كنند و هيچ كس حق ندارد مسائلي را كه بين اعضاي محفل

 رد و بدل ميشود بشنود شايد اين مسئله هم همان حكم را دارد گرچه

 آن فرد عضو محفل نبود به هر حال بي تعارف كتاب را از من گرفت و با

خود برد و من حتي به اندازة پولي كه داده بودم مطلبي عايدم نشد . اما

در حسرت خواندن آن كتاب ماندم نام آن كتاب خاطرات زندگي صبحي و

 تاريخ : بابيگري و بهائيگري بقلم : فضل الله مهتدي صبحي بود . زماني

 كه متحول شده بودم و به خودم اجازه ميدادم كه عاقلانه در باره هر آئيني

 تحقيق كنم وكمتر تحت تاثير القائات بي جاي تشكيلات باشم براي بار

دوم بااين كتاب مواجه شدم واينبار ديگر سادگي نكردم وقبل از با خبر

كردن تشكيلات آنرا مطالعه كردم واقعا انتظار خواندن كتابي با چنين

محتواي شيرين وجذاب ودلنشين را نداشتم وفكر ميكردم فردي كه

خصومتي شخصي با بهائيان داشته مطالبي بي پايه واساس نسبت به

 بهائيان نوشته وبه چاپ رسانده اما با مندرجاتي روبرو شدم كه مرا

 منقلب وحيران كرد آنچنان تحت تاثير واقع شدم كه ساعتها وحتي

روزها وشبهاي زيادي متحير ومبهوت به مكتبي ميانديشيدم كه توانسته

 روح وروان ما را اين چنين قبضه كند وما را آنچنان كه بهاء خطاب ميكند

 به گوسفنداني بي فكر تبديل نمايد . باورم نميشد از گوشه وكنار جسته

 و گريخته شنيده بودم كه فردي كه دست راست عبدالبها، بوده برگشته

 و طرد روحاني شده اما آنقدر اورا به رگبار ناسزا و تهمت ناروا ميبستند

كه هيچ اشتياقي به شناختن وي نداشتم بعد از خواندن كتاب صبحي

 متوجه شدم كه آن شخص كه دست راست عبدالبها بوده كسي نيست

 جز فضل الله صبحي مهتدي ،بزركواري با وجداني بيدار و عاشق پروردگار

 ، سالها قبل از پيروزي انقلاب به دامن اسلام بازگشته و به نوشتن خاطرات

 خويش مبادرت ورزيده . نه جناحي او را تطميع كرده ونه هيچ انگيزه دنيوي

 اورا به اين سو سوق داده تنها سود دنيوي كه عايد او ميشده نقل قول از

خود ايشان اين بوده(( كه مسلمانان مرا بشناسند واز آزار و اذيت بهائيان در

 امانم بدارند )) او نه تنها وابستةاين دنيا نبوده بلكه به حدي خداترس و با

وجدان بوده كه حتي در بعضي از قسمتهاي كتابش مطالبي را به خاطر

حفظ آبروي ديگران به اتمام نرسانده . او در نهايت ادب و وقار به تحرير كتابي

 پرداخته كه ارمغاني جز رسوائي و افشاي حقايقي اجتناب ناپذير براي مكتب

 پوشالي بهائيت نداشته بلكه هر آنچه خدمت بي شائبه به بهائيت كرده جبران

 شده .

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 20:39  توسط سعید  | 

پدران ، مادران ، جوانان و عزیزان بهائی :

برایتان " موفقیت " درراه یابی و "سلامت " درروح و جسم آرزو می کنم .

_ شما در هر سطحی از بهائیت که هستید مرا خوب می شناسید :

_ اگر در کلاسهای درس اخلاق شرکت کرده اید ، مرا در پست سرپرستی و

 تدریس کلاسهای یازدهم و دواردهم نواحی مختلف تهران ، بخصوص ناحیه پنج

 و دوازده دیده اید .

_  اگر در سطح بالاتری به کلاس درس نظر اجمالی آمده باشید ، آنجا نیز مرا

که از طرف لجنه تزیید معلومات امری به سرپرستی منصوب بوده ام ، دیده اید .

_ اگر از مبلغان سرشناس بهائی هستید که خیلی خوبتر و بیشتر مرا می شناسید ،

زیرا که سالها در جلسات شور مبلغین که از طرف لجنه نشر نفخات الله تاسیس شده

بود ، با هم نشست و برخاست و بحث و مشورت داشته ایم .

_ اگر بهائی علاقه مند به تبلیغی هستید ، حتما بارها به بیوت تبلیغی من مبتدی

 آورده و بعدها از من بخاطر ارشاد او سپاسگزاری کرده اید .

_ اگر صاحب تالیفی در بهائیت هستید ویاعلاقه به ادبیات ، ارتباط تشکیلاتی یا لجنه

 تزیید معلومات امری دارید ، حتما مرا در جلسات انجمن ادبی که اولین جلسه آن در

 شانزدهم تیر ماه سال 41 تشکیل شد ، دیده و در بحثهای این انجمن با من

 آشنا شده اید .

_ اگر شهرستانی هستید مرا خیلی خوب می شناسید . لا اقل بخاطر پذیرائیهای

گرم و صمیمانه که از من در شهرهائی چون یزد ، اصفهان ، کرمان ، رضائیه ،

 بم ، زاهدان ، بلاد خراسان ، خوزستان ، مازندزان ، دشت گرگان ، و غیره

بعمل آورده ، با من آشنا ئی داشته و بجهت ما موریتهای تبلیغیم بآن سامان مرا

 خوب می شناسید .

من :

 

                    ادیب مسعودی

مبلغ معروف و سرشناس جامعه بهائی ، همنشین و مباحث مبلغینی چون

 " عباس علوی " محمد علی فیضی " ، فنا ناپذیر ، اشرق خاوری ،

 و ...... اینک با شما سخن می گویم .

لابد می خواهید بپرسید که اگر تو "ادیب مسعودی " هستی ، پس چرا

" الله ابهی " نگفتی و چرا ما بندگان جمال اقدم را" احباء الله " و

" اماء الرحمن" نخواندی ؟ آری  من ادیب مسعودی همانکه محفل بارها

 از من با القاب "خادم برازنده " ، " نفس جلیل" ، ناشر  نفخات الله ، " یار موافق "

ودهها نظیر آن یاد کرده – که میتوانید نمونه هائی از آنرا در لابلای -همین

یاد داشت کوتاه ببینید – اکنون با شما مشفقانه بسخن نشسته و امیدوارم در

حاصل نهائی عقایدم که پس از رنجها و مشکلات طاقت فرسا فراهم آمده ،

بیندیشید !من با تمامی سوابق در خشان امری و با چهره ای سرشناس در

 میان بهائیان ایران اینک صریحا اعلام می کنم که :

" پشیمانم و بر گذشته خویش سخت متاسف " خاطرم از آنچه گذشته ،

 ملول است و :

-         از اینکه سالیانی درا از عمرم را بهائی بوده ام ،

-         از اینکه با سخن گویای تبلیغیم عده ای را اغواء کرده ام !

-         از اینکه بخاطر بهائیت  حقایق ارزنده ای در این جهان را زیر پا گذاشته ام                              پشیمانم .

و خوشحالم از اینکه سرانجام به چنین حقایق گرانبهائی ایمان آورده ام :

- که آخرین پیامبر خدا " حضرت محمد( صلی علیه و اله) است و جامه

رسالت پس از او ، بر قامت دیگری برازنده نیست .

- که کتاب خدا "قرآن کریم " تنها کتاب آسمانیست که پیروی آن

سعادت هردو جهان را بار مغان می آورد .

- که ولی خدا ، زاده پاک ائمه هدی "حضرت مهدی " (ع) است که

 دنیا چشم براه اوست تا جهان را پر از عدل و داد نماید .

و توای دوست عزیزی که این نوشته را میخوانی ، بخود آی و بیندیش که :

- چه چیز مرا دگرگون کرده ؟

- چه چیز مرا در هنگامه افول زندگی بر آن داشته تا براه دیگری گام نهم ؟

- چه چیز بمن قدرت داده تا تمامی خطرات این دگرگونی فکری را بر

خود پذیرا شوم ؟

آیا پول ، شهرت ، و یا مقام ؟

........ کدامیک ؟

من اگر در جستجوی مال و منال بودم ،

اگر در پی عنوان و مقام بودم ،

اگر خواهان شوکت و شکوه بودم ،

و خلا صه اگر هرچه می خواستم ،

بهائیت بخاطر خدمات ارزنده ام برایم فراهم میکرد !

اما من تشنه چیز دیگری بودم که "حقیقت " نام داشت . حقیقتی با

تمام شکوه و جلال .ابتدا گمانم چنان بود که بهائیت توان راهبری مرا

 خواهد داشت ، سالها مخلصانه زحمت کشیدم ، بعنوان "احساس وظیفه "

 تبلیغ بهائیت را بر عهده گرفتم ، شاهد گفتارم سپاسگزاریهای محفل است

 که بارها از زحمات من در مقام تقدیر بر آمده ، و لیکن روح کاوشگر من

 هیچگاه متوقف نمیشد  و هیچگاه به این تقدیر نامه ها دلخوش نبودم

 تا آنکه ، سرانجام شاهد مقصود را در آغوش گرفته و به منزلگه مقصود رسیدم .

اگر چه نمی خواهم در این مختصر سخن از دلائل بطلان بهائیت بمیان آورم ،

 زیرا که سخن فراوان دارم و خود نیازمند جزوه ها و کتابهای مستقل است ،

 اما ای شما که تا دیروز در بیوت تبلیغی من ، آنهنگام  که با صطلاح به تبلیغ امر الله مشغول بودم ، با اشاره تصدیق ، سر فرود می آوردید ،

شما ها که تا دیروز حتی شاهد بحثها و مجادله های من با مسلمانان آگاه در

 جلسات تبلیغی بودید ،

اگر دروغگو بودم که همه آن حرفها و تبلیغات باطل و یاوه است و شما چرا

آنروز م را تصدیق میکردید و از راههای دور برایم نامه مینوشتید و مرا

 رادمرد بزرگ عالم انسانی "ملاحسین ثانی " نجم ساطع آسمان هدایت "

 خادم صمیمی امر الله " خورشید اسمان حقیقت ، و صدها نظیر آن می خواندید ؟!

و اگر راستگویم که اینک باید به سخنم ، به پند پدرانه و پیام پیری جهان دیده ،

 گوش فرا دهید ......

میدانم که بزودی در ضیافات بشما دستور خواهند داد که نوشته "ادیب مسعودی "

 را نخوانید و سلام و کلام جایز نه ! اما همین توصیه شمارا که در اعماق

 روحتان ، گوهر حق جوئی نهفته است و شما را به تحری حقیقت وامیدارد ،

 برآن نخواهد داشت که تازه تحقیق و بررسی تان را آغاز کنید ؟

بیاد دارم که شروع راهیابی خودم از آنجا اغاز شد که در نشریه اخبار امری

 خواندم :

"اخیرا " ملاحظه شده است که در

 "بعضی نقاط نفوس ناراحتی "

"بعنوان تبلیغات اسلامی و غیره "

" ....... تحت عنوان تحقیق تقاضای "

" تشکیل مجالس مباحثه و غیره "

" می نمایند .... مسلم است که این "

" نفوس باغلب کتب و معارف امری "

" توجه نموده و اطلاعات کافی "

"از مندرجات کتب و رسائل مبارکه "

" حاصل کرده اند .... از محافل "

" مقدسه روحانیه محلیه شید –"

"الله ارکانهم تقاضا شده است "

" در این مورد دقیقا دقت و ..."

"از هرگونه مواجهه خودداری "

"فرمایند "

-         سال 1344 شمار ه 2، 3-

و من با خودم می اندیشم که چرا " با افراد مطلعی که به اغلب کتب و معارف

 امری توجه نموده و اطلاعات کافی از مندرجات ان حاصل کرده اند "

نباید تماس گرفت ؟!

مگر ایشان چه میگویند که می باید خود را از بحث و مناظره و یا مواجهه

 و رویاروئی با ایشان محروم کرد ؟

آیا اگر بهائیت برحق بود همانند اسلام نمی گفت :

" اقوال مختلف را بشنوید و بهترینش را برگزینید " اسلام که از زبان پیامبر ،

 در قرانش می خوانیم :

" من و پیروانم مردم را آگاهانه بحق می خوانیم "

در بررسی ها و پرس و جوهای بعدی این نکته روشنتر شد که این افراد

 بر معارف امری و اسلامی احاطه کامل داشته و در این مورد سخن محفل

کاملا صادق بوده است ، و سر انجام کاربدانجا کشید که حقانیت اسلام و بطلان

بهائیت همانند روشنائی آفتاب برایم آشکار گردید .

از کارهای دیگر محفل که هر وقت بیاد آن می افتم شدیدا" متعجب می شوم ،

 آنست که آنهنگامیکه تازه بهائی شده بودم ، محفل میکوشید که موقعیت اسلامی

 مرا مهم جلوه دهد و مرا را با ادانشمندان اسلامی برابر معرفی کند ،

 حتی خود نیز گاهی تحت تاثیر دستورات و القائات محفل چنین وانمود میکردم .

دیگر آنکه میگفت شکستگی پایم را بهانه قرارداده بگویم که مسلمانان بجهت

 تغییر روش و آئین مرا مضروب کرده بحدی که پایم آسیب دیده است ،

 غافل از آنکه پای من از دوران کودکی آسیب دیده بود !

بعد ها این سوالات همواره در ذهنم خلجان میکرد که راستی چرا بهائیت باین

 وسایل نا صحیح و غیر منطقی برای حق نشان دادن خود کوشش می کند ؟

چرا می کوشد بهائیان با افراد مطلع و آشنا بمعارف امری تماس نگیرند ؟

اینها زمینه شد تا یک تحقیق عمیق و همه جانبه را آغاز کنم ، بنحوی که میتوان

 گفت ، برگشت من از بهائیت پس از ایمان واقعی بخدا و استعانت از او

تنها و تنها یک علت داشت و آن اینکه کوشیدم تا متحری واقعی حقیقت باشم ،

کتابهای اصلی امرراجستجو کردم و بدقت و بدفعات خواندم ، بجزوه های زینتی

 و رنگ و روغن شده قناعت نمی کردم ، مراتب و عنایتی که در بهائیت داشتم ،

 هیچگاه نتوانستند مرا گول زده و همانند دیگران بفکر بهره برداریهای مادی

 بیندازد و از یاد خود و خدا غافل سازد ، ودر عین حال تماس با باافراد مطلع نیز

رویگردان نبودم ، و این چنین شد که سرانجام راه یافتم .

البته انسانها همه ، جز معصومان پاک و بزرگوار اسلام ، جایز و الخطایند ،

 اما راهیابی نیز ممکن است و من شرح اجمالی کارم را دادم تا تو دوست

 عزیز پیام پیری آگاه را دریافته باشی ، اما مادامیکه بخواهی فریب سخنان فریبنده

 مبلغین و گول ظواهر و عناوین تشکیلاتی و لجنات متعدد و ضیا فات و احتفالات و کنفرانسهای باغ تژه و.... را بخوری ، بدان که هیچگاه بفهوم واقع را نیافته ای !

راستی آیا تو خواننده عزیز ، هیچگاه نمی اندیشی که همانند پیروان هزارن

 فرقه ساختگی و برباطل ،که در گوشه و کنار دنیا بچشم میخورند ،

ممکن است تو هم در طریق نا صواب قدم گذاشته باشی ؟ تو هم از میلیونها

 انسانی باشی که خزف را بجای لعل خریده ، و گوهر را همچنان نا سفته

 درون صدف وانهاده اند ؟!

من بنام "پدر پیری " که گذران زمان گرد سپید بر چهره اش نشانده ،

 بنام آموز گاری روحانی که حتی در بهایتش نیز صادق بوده ،

        بنام مربی دلسوز ،

                            برای شما بهائیان عزیز نگرانم .

من نگران آنروزم که بفرموده قرآن کریم ، وقتی حقایق در جهان دیگر ،

 جلوی چشمتان هویدا شود ، و ببینید که انچه پیامبران راستین خدا گفته اند

 حق است ،

زبان برانید که :

رب ارجعونی لعلی اعمل صالحا فیماترکت

     خدایا مرا برگردان تا از نیکیها آنچه را که ترک کرده بودم انجام دهم .

اما دیگر دیر شده باشد و بشما بگویند :

"" کلا انها کلمه هو قائلها "" ،

"نه چنین است زیرا او فقط گوینده این سخنان است "

آری ، من از آینده برای شما هراسناکم و بیمدار .

بیائید پند  مبلغ پیرو یارعزیز و ناصح مشفقتان را بشنوید و سر از

 بارگاه گران  غفلت بردارید ..من بزودی شرح حال مفصل خود را

همراه بامدارک مثبته برای آگاهی همگان طبع و نشر خواهم کرد و

شاید تا آن زمان محفل بشما توصیه کرده باشد که این اوراق ناریه را مطالعه

 نکنید ، اما خوشحالم که اتمام حجت با شما کرده ام ودر پیشگاه عدل خدای بزرگ

 خواهم گفت که من سرانجام ، حقیقت اشکار شده برای خودم را در اختیار اینان

 گذاشتم و انان که بخود نیامدند ، هیچ عذری ندارند .

آری من " ادیب مسعودی "  بزرگ مبلغ جامعه بهائی ، اینک مسلمانم و

 ازاین بابت خدارا بسی شاکر و سپاسگزارم .

" خدای اسلام را قائلم "

" پیامبر اسلام را آخرین فرد از گروه پیام آوران خدا می دانم "،

" امامان عزیز ، ازعلی علیه السلام تا امام حسن عسکری علیه السلام ،

را بجان و دل معتقدم "،

"امامت ، حیات ، غیبت ، ظهور ، و دیگر خصوصیات فرزند بلافصل امام یازدهم

 حضرت محمد بن حسن عسکری علیه السلام ، را بجان و دل معتقدم "،

بابیت ، و بهائیت را دین ندانسته ، پیشوایانش را عاری از هر حقیقتی میدانم .

و این فریادی از تمامی ذرات وجود منست که در قالب اشعارم جلوه گر است:

هزار شکر که از قید درد و غم رستم

چو ذره بودم و بر افتاب پیوستم

بچاهسار ضلالت فتاده بودم زار

گرفت خضرره عشق از کرم دستم

طمع بریده ز دجال سرتان پلید

زجان بخدمت صاحب زمان کمر بستم

 

امیدم چنانست پرورگاری که فرموده:

ادعونی استجب لکم  بخوانیدم تا که جوابتان گویم .

و خداوندی که فرموده :

ان الله یغفرالذنوب جمیعا    خدای تمام گناهان را می بخشاید .

                                    مرا خواهد پذیرفت .

و منهم می کوشم تا در این چند روز مانده از عمر جبران گذشته ها کنم ،

 که خدای فرموده است :

لا تقنطو من رحمه الله از رحمت خدا مایوس نباشید .

اگر می خواهید سخن مرا حضورا نیز بشنوید ، در یکی از روز های مشخص

 شده در این نوشته ، هنگامیکه برای انبوهی از مردم این شهر سخن خواهم گفت

 ، سر افرازم نمائید .

ودر اینجا برای آندسته از بهائیان ساده دل که ممکن است بر اثر القائات محفل و

 تشکیلات بهائی ، از آمدن به این جلسات و خواندن نوشته های بعدی من

معذور شوند ، عرض می کنم که خلاصه سخن من در این مجالس و

محافل مشابه آن در جزوات و کتب بعدی همین است که در دوبیتی زیر

 آورده ام

المنهلله بره راست رسیدم

پیوند خود از مردم گمراه بریدم

از لطف خئاوندی با قوت ایمان

مردانه زهم پرده اوهام دریدم

مزید توفیق همگان

 

تهران

غلامعباس گودرزی " ادیب مسعودی "

هشتم بهمن ماه پنجاه و چهار  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 22:21  توسط سعید  | 

خدای قرن اتم

توجه به تعلیم ششم از تعالیم دوازده گانه :

6) تعصبات  ، هادم بنیان انسانی است ! تعصبات بی منطق و کوته بینی های جاهلانه را کنار

می گذاریم و با دیدی وسیع  و فکری آزاد قضاوت می کنیم .

خدای محکوم به زندان !

لابد عنوان بحث شمارا به تعجب انداخته است، حتما در دل میگوئید که :

(( ما همه چیز دیده  بودیم جز خدای زندانی ))

ممکن است خیال کنید نگارنده شوخی می کند یا خدای نخواسته قصد دست انداختن کسی را

 دارد اما نه... باور کنید که خدای بزرگ با همه قدرت و عظمتش اسیر و گرفتار این انسانهای

 دو پا شده برای اطمینان بیشتر به این بیو گرافی توجه فرمائید :

خدای مورد بحث  ما در دوم ماه محرم سال 1233 ه ق در خانه میرزا عباس

نوری مازندرانی که از منشیان دولت قاجار بود متولد شد والدینش نام اورا میرزا حسینعلی گذاشتند

 چون به هفت سالگی رسید پدرش یکی از آشنایان خود را به معلمی

 برگزید.  لذا خدا در منزل تحصیل کرد و به مدرسه ای وارد نشد .

حس می کنم مشتاق آشنائی بیشتری با این خدا شده باشید ، بله؟

این خدا مدتی طرفدار علی محمد شیرازی بود که وی (علی محمد شیرازی ) در سال 1260

هق ادعا کرد که نایب خاص امام زمان (ع) است (1) سپس مدعی قائمیت شد (2) و بعد

شارعیت (3) و آخر الامر الوهیت (4) شد . این شخص در مواقع گرفتاری و روبرو شدن

با علمای اسلام کارش به توبه کشید (5) ولی چون پس از توبه موجب تحریک مردم شد و

اغتشاشات فراوانی در ایران به راه انداخت به دستور امیر کبیر در تبریز تیر بارانش کردند .

بهاء الله که همان میرزا حسینعلی است بعد از کشته  شدن میرزا علی محمد شیرازی گروهی

 را گرد خود فراهم آورد و بفکر انتقام خون علی محمد شیرازی افتاده جمعی را تحریک کرد

 که نا صرالدین شاه را ترور کنند ، ولی به مقصود خود نرسید و در سیاه چال تهران محکوم

 به زندان شد ، سفیر روس تحت عنوان اینکه بهاء الله امانت دولت روس است ! از

 او حمایت کرد و موجبات آزادی اورا فراهم نمود ! (6) لذا دولت ایران به بغداد تبعیدش کرد پس

 از مدتی اقامت در آنجا در سال 1280 هق رسما ادعای رهبریت کرد و با برادرش یحیی صبح

ازل به نزاع پرداخت.

خلاصه آنکه جناب خدا از فعالیت آشوب طلبانه دست بردار نبود تا آنکه از بغداد

به اسلامبولو از آنجا به ادرنه و سرانجام  به عکا (7) تبعید ودر آنجا زندانی شد .

تالیفات مهم حضرت خدا در این زندان خلق می شود ، برای نمونه توجه شما را

 به مطالب زیر جلب مینمائیم .

ان الذی خلق العالم لنفسه قد حبس فی اخرب الدیار 

لوح ابن الذئب (8) ص 42  ترجمه (( همانا کسی که جهانرا به خاطر خود آفریده در خراب ترین

 جاها زندانی شده است ))

از این ظلم بزرگ خون از دیده آدمی جاری می شود .

اینک روشن شد که خالق جهان ، خداوند کون ومکان و قدرتمند بی نظیر بدست مخلوق دو پای

خود زندانی شده است !!

چنانچه در بی نظیر بودن او حرفی دارید برای رفع شک و تردید میتوانید به مطالعه ص 229

 کتالب مبین بپردازید که می گوید :

لااله الا انا المسجون الفرید !

(( نیست خدائی جز من زندان شده تک و تنها!؟))

اکنون که باخدای قرن اتم آشنا شدید خوب است از قریحه ادبی و ذوق شاعرانه اش مستفیض

 شوید رد آنجا که می گوید :

کل الالوه من رشح امری تالهت

                              و کل الربوب من طفح حکمی تربت

تمام خدایان از ترشح فرمان من بخدائی رسیند

                                و تمام پروردگاران از ریزش فرمان من پروردگار شدند (9)

خدای قرن اتم علاقه وافری به برگزاری جشن تولد خود! داشت ، لذا پیروانش را

 بهتلاوت دعای لیله تولد خویش تشویق میکرد . کتاب ایم تسعه ص 50 از او نقل می کند .

فیا حبذا ! من هذاالفجر الذی ..... فیه ولد من لم یلد و لم یولد !!

ترجمه : ای خوشا از این بامداد که ..... در آن کسی متولد گشته که نزائیده و نه زائیده شده

. ( یعنی خدای تولد یافته است !)

بالاخره این خدای زائیده نشده و نازا !

((لم یلد ولم یولد !!))  که تاریخ تولدش ذکر شد ، وقت مردنش فرارسید ود

ر تاریخ 1309 هق زندگی را بدرود گفت ولی ، از آنجائیکه خدای قرن اتم هیچوقت

 طرفدارانش را راحت نمی گذاشت دستورداد که بعد از مردنش مردم قبر او را قبله خود قرار

 دهند همچنانکه بوقت زنده بودنش بطرف او سجده میکردند کتاب اقدس آیه 14 و 15 و کتاب

 گنجینه حدود و احکام (10) و دروس الدیانه درس نوزدهم دستور میدهد :

(( و اذا اردتم الصلوه و لو اوجوهکم شطری الاقدس المقام المقدس ...

و عند غروب شمس الحقیقه و التبیان المقر الذی قدرنالکم ))

ترجمه : هرگاه اراده نماز خواندن کردید صورت خود را به جانب من بگردانید و پس از

غروب خورشد زندگیم . بسوی ارامگاهم که برای شما تعیین کرده ام توجه

کنید و نماز بخوانید !

متاسفانه پیروانش هم او را بر این مقام پذیرفته و چنین معتقد شدند که :

(( وقت نماز خواندن قلبا باید متوجه به جمال قدم و اسم اعظم (یعنی بهاء الله ) باشیم

 زیرا مناجات و راز و نیاز ما با اوست و شنونده ای جز او نیست و اجابت کننده غیر

او نه !! ))

                                                                                          ( دروس الدیانه درس نوزدهم )

بد نیست بدانید که طرز مناجات با خدای مرده قرن اتم که در گورستان عکا مدفون است

. چنین است :

اللهم انی اسئلک بشعراتک التی یتحرک علی صفحات الوجه 

                                                                   (ص 123ادعیه محبوب )

ترجمه : پروردگارا ترا بموهائی که در صورتت می جنبد سوگند می دهم !!

پسر خدای قرن اتم ( عبدالبها ) از حضرت علی (ع) نقل می کند که :

دین باید مطابق علم و عقل باشد  ( 11)

و این یکی از تعالیم دوازده گانه بهائیت قرارگرفته است ، شما قضاوت کنید با توجه به این

تعلیم ادعای خدائی یک بشر به چه صورت در میآید ؟

از شما که با فکری روشن ، آینده را میسازید و با فکری آزاد در باره واقعیات قضاوت می کنید

 می پرسیم آیا هیچ عاقلی بهائیت را بنام یک دین الهی می تواند بپذیرد !؟ مسلما خواهید گفت نه ؟

 هرگز . آری دیگر طبقه روشنفکر و تیپ جوان ادعای الوهیت و

 خدائی میرزا حسینعلی را نمی پذیرد .

چون همه میدانند که مخلوق ، خالق نمی شود به زبان ساده تر صندلی ، نجار نخواهد شد و این

 روشن است که (( خداوند بی مانند مثل نور آفتاب نیست که در کسی تجلی کند و منعکس شود ))

( کتاب بدیع ص 95 تالیف میرزا حسینعلی نوری مازندرانی )

در خاتمه : گروهی از بهائیان مطالب مذکور را قبول ندارند اینان دو گروهند : یا اصلا کتب بهائیت

 را مطالعه نکرده اند و یا اگر خوانده اند معانی ان را بعلت دشواری جملاتش درست درک نکرده اند

 . لذا از خودشان می خواهیم تا برای روشن شدن حقیقت و برای اینکه در پیشگاه عدل الهی متهم به

تقلید کور کورانه نشده باشند کتب خودشان را بادقت مطالعه و بررسی فرمایند تا حقایقی را که

 تاکنون از نظرشان پوشیده مانده است دریابند در اینصورت است که انان به وظیفه وجدانی خود

 عمل کرده و تحری حقیقت واقعی نموده اند .

اینک بیائید ،

با ترک تقلیدهای کورکورانه و بت پرستیها ، پایان دهیم به دوران تعصبات بیجا و جهالتها ، وآغاز

کنیم فعالیت جوانمردانه خویش را ، در  راه تحری حقیقت و کسب کمالات انسانی ، تا از زنجیر

تعصبات خشک و بی اساس رهائی یافته ،

روشنگر راه خویش و آیندگان باشیم .

باشد که این مجموعه کوچک ،

یاری کند بما در راه جستجوی حقیقت و گزینش ائین مقدس اسلام و تحقق بخشیدن باین نوای دلپذیر :

((والذین جاهدوا فینا لنهد ینهم سبلنا))

انان که در راه ما بکوشند البته ما آنان را براه شناسائی و معرفت خودمان هدایت می کنیم

                                                                     قران کریم – سوره 29 آیه 69

 

یکساعت فکر کردن از عبادت هفتاد سال بهتر است .

                                                                                     حضرت رسول اکرم ((ص))

 

1)      کتاب بها ءالله و عصد جدید چاپ جدید صفحه  28      2) کتاب مقاله شخصی سیاح تالیف

 عبد البها ص3

3 ) کتاب ظهور الحق ، جزء سوم پاورقی ص 137 و بیان فارسی ص 9و 31   4) کتاب مفاوضات

ص 124 بیان فارسی ص 55          5) کتاب صدر الصدور ص 207 و لوح هیکل الدین ص 5  

 6) اصل توبه نامه در بایگانی مجلس شورای اسلامی موجود و نیز در صفحه 204 و 205

کتاب کشف الغطاء مندرج است .    7)  کتاب قرن بدیع قسمت دوم ص 33و34       8) عکا در

 اسرائیل واقع است   9) اخیرا لوح ابن الذئب بنام لوح مبارک خطاب به آقا نجفی مجتهد اصفهانی

انتشار یافته است . 10) کتاب مکاتیب جلد 2 ص 255   11) فصل هفتم از باب اول ص 19و 20 

 12) کتاب بهاء الله و عصر جدید چاپ جدید ص 227

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 12:18  توسط سعید  |