|
پیرامون مسائل روز
|
|
|
|
||||
|
ج: یک مطلب دست اول در مورد علم شیمی از کشکول درویش ؛ صفحه 122 ایقان 199 صفحه ای (( مثلا در ماده نحاسی (مس) ملاحظه فرمائید که اگر در معدن خود از غلبه یبوست محفوظ بماند در مدت هفتاد سنه به مقام ذهبی می رسد ، اگر چه بعضی خود نحاس (مس) را ذهب (طلا) می دانند که به واسطه غلبه یبوست مریض شده و به مقام خود نرسیده .)) و می بینید که طبق گفته این کیمیاگر دوران اگر مس یبس نشود و از حالت مرض خارج گردد پس از 70 سال طلا میشود و عده ای هم که بنا به نقل ایشان خود مس را طلا می دانند و لابد مغازه مسگری را طلافروشی می شناسند و زرگران را هم مسگر می پندارند و آفتابه مسی حضرت ر ا هم حتما ابریق طلائی بحساب می آورند ! د – یک مطلب بهداشتی جهانی از کشکول درویش ؛ در صفحه – 132- کتاب لوح ابن الذئب از میرزا حسینعلی آمده : (( خوشا بحال هرکس که برغوثی از براغیث عکا او را بگزد .)) یعنی خوشا بحال کسی که شپشی از شپشهای عکا با بدن او تماس حاصل کند و با دندانهای لطیف میهمان نوازش از زائرین عکا پذیرائی و نوازش نماید . و توضیح اینکه لوح مزبور را میرزا حسینعلی خطاب به آقا نجفی اصفهانی که یکی از علمای اسلامی همزمان او بوده می نویسد ، ودر این لوح آن عالم مسلمان را ابن الذئب یعنی پسر گرگ می خواند و از این رهگذر است که نمونه عالی ادب جناب میرزا حسینعلی رهبر بهائیان معلوم می گردد ، و البته از کسی که از برادرش نگذرد و اورا با لقب کره خر ملقب سازد چه انتظاری بیش از این می توان داشت ؟ ( جزء یکم مائده آسمانی صفحه 40) بهر جهت این بود مختصری از انبوه مطالب گونه گونی که در کشکول درویش محمد جمع آوری شده و البته باید چنین باشد زیرا در روی این کشکول با خط درشت نوشته شده است که دع العلوم و شئو نها – صفحه 233 اقتدرارات از میرزا حسینعلی بهاء – یعنی علوم را رها کن و هنگامی که پیشوای مسلکی به علم و دانش و شئون آن آهنگ دور باش دهد و بر جبین کشکولش این جمله را حک کند دگر می دانید که درون چنته چه خواهد شد ؟ همانطوری که نمونه هایش را دیدید . و از این درد ناکتر که وارثان فعلی این کشکول یعنی بیت العدل و مبلغین اجازه نمی دهند که بهائیان بفهمند درون کشکول شیخ بهائیان چیست ؟ زیرا پس از آگاهی ، از بهائیت چه می ماند ؟ دگر هیچ ! و کجا جوان آگاه بهائی که امروز خواه ناخواه در مسیر جریان علوم مختلف قرار گرفته می تواند زیر بنای عقیده خود را با اینگونه مطالب بسازد ؟ و خود را در پیشگاه معبد علم خاضع نشان دهد ؟
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 17:33 توسط سعید
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ب : یک مطلب فلسفی- ادبی از کشکول درویش ؛ در صفحه 125 ایقان صفحه ای آمده است که (( پس از این بیانات معلوم شد که اگر در آخر لا آخر طلعتی بیاید و قیام نماید بر امری که قیام نمود بر آن طلعت اول لااول ، هر آینه صدق طلعت اول بر طلعت آخر می شود زیرا که طلعت آخر لا اخر قیام نمود به همان امر که طلعت اول لا اول برآن قیام نمود .)) واگر می بینید که حکما و فلاسفه و ادبا از حل چنین مطالبی عاجزند و شما هم که نفهمیده و نمی فهمید و ماهم که نمی فهمیم ، آنوقت معلوم می شود که چرا صاحبدلان بهائی در برابر کتاب ایقان خود را باخته اند و خاضعانه در باره آن حرف می زنند و آن را سلطان کتب می شناسند ؟ و تا سخن در کتاب ایقان است ، اجازه دهید که یک مطلب علمی دیگر که جابربن حیان ها و لاووازیه ها را به شگفتی انداخته و زکریای رازیها را انگشت بدندان گذارده باز گو کنیم : ج: یک مطلب دست اول در مورد علم شیمی از کشکول درویش ؛
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 5:4 توسط سعید
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ابر های فتنه از سقف سقیفه گذشتند و خانه پیامبر را احاطه کردند ، همهمه در بیرون در شدت گرفت و در آنچنان کوفته شد که ستونهای خانه پیامبر لرزید . بیرون بیائید . بیرون بیائید و گرنه همه تان را آتش می زنیم . صدا، صدای عمر بود . تو با یک دنیا غم از جا بلند شدی و به پشت در رفتی ، اما در را نگشودی . - تو را با ما چه کار ؟ بگذار عزاداریمان را بکنیم . باز هم فریاد عمر بود : - علی ، عباس و بنی هاشم ، همه باید به مسجد بیایند و با خلیفه پیغمبر بیعت کنند . - کدام خلیفه ؟ امام و خلیفه مسلمین که اینجا بالای سر پیامبر است . - مسلمین با ابو بکر بیعت کرده اند ، دررا باز کن و گرنه آتش می زنم . یک نفر به عمر گفت : - اینکه پشت در ایستاده ، دختر پیغمبر است ، هیچ می فهمی چه می کنی ؟ خانه رسول الله ... عمر دوباره نعره کشید : - این خانه را باهر که در آن است ، آتش می زنم . بزودی هیزم فراهم شد و آتش از سر و روی خانه بالا رفت . تو همچنان پشت در ایستاده بودی و تصور می کردی به کسی که گوشهایش را گرفته می توان گفت که هدایت چیست ؟ خیر کجاست و رسالت چگونه است . در خانه تنی چند از اصحاب رسول الله هم بودند ، اما هیچکس به اندازه تو شایسته دفاع از حریم پیامبر نبود .تو حلقه میان نبوت وولایت بودی ، برترین واسطه و بهترین پیوند میان رسالت ووصایت . محال بود کسی نداند آنکه پشت در ایستاده ، پاره تن رسول الله است . - فاطِمَة بِضعَة منی ، فَمَن اذ اها فَقَد اذانی وَمَن آذانی فَقَد آذَالله فاطمه پاره تن من است ، هرکه او را بیازارد، مرا آزرده است و هرکه مرا بیازارد خدا را . وقتی آتش از در خانه خدا بالا رفت ، عمر آتش بیار معرکه ابو بکر ، آنچنان به در حریم نبوت لگد زد که فریاد تو از میان در و دیوار به آسمان رفت . مادر ! مرا از عاشورا مترسان . مرا به کربلا دلداری مده . عاشورا اینجاست ! کربلا اینجاست ! اگر کسی جرات کرد در تب و تاب مرگ پیامبر ، خانه دخترش را آتش بزند ، فرزندان او جرات می کنند ، خیمه های ذراری پیغمبر را آتش بزنند . من بچه نیستم مادر ! شمشیرهایی که در کربلا به روی برادرم کشیده می شود ، ساخته کارگاه سقیفه است . نطفه اردوگاه ابن سعد در مشیمه سقیفه منعقد می شود . اگر علی اینجا تنها نماند که حسین در کربلا تنها نمی ماند . حسین در کربلا می خواهد با دلیل و آیه اثبات کند که فرزند پیامبر است . پیامبری که تو در خانه او و حریم او مورد تعدی قرار گرفتی . تعدی به حریم فرزند پیامبر سنگین تر است یا نوه پیامبر ؟ مادر ! در کربلا هیچ زنی میان در و دیوار قرار نمی گیرد . خودت گفته ای . ما حداکثر تازیانه می خوریم ، اما میخ آهنین بدنهایمان را سوراخ نمی کند . مادر ! وقتی تورا از پشت در بیرون کشیدند ، من میخ های خونین را دیدم . نگو گریه نکن مادر ، باید مرد در این مصیبت ، باید هزار بار جان داد و خاکستر شد . ما سخت جانی کرده ایم که تاکنون زنده مانده ایم . نگو که روزی سخت تر از عاشورا نیست . در عاشورا کودک شش ماهه به شهادت می رسد ، اما تو کودک نیامده ات – محسن ات – به شهادت رسید . من دیدم که خودت را در آغوش فضه انداختی و شنیدم که به او گفتی : - مرا بگیر فضه . که محسن ام را کشتند . پیش از این اگر کسی صدایش را در خانه پیامبر بالا می برد ، وحی نازل می شد که (( پایین بیاورید صدایتان را )) اگر کسی پیامبر را به نام صدا می کرد وحی می آمد که (( نام پیامبر را با احترام بیاورید )) هنوز آب تغسیل پیامبر خشک نشده ، خانه اش را آتش زدند . آن آتش که عصر عاشورا به خیمه ها می گیرد ، مبداش اینجاست . من کربلا را میان در ودیوار دیدیم وقتی که ناله تو به آسمان بلند شد . بعد از این هیچ کربلایی نمی تواند مرا اینقدر بسوزاند . شاید خدا می خواهد برای کربلا مرا تمرین دهد تا کاروان اسرا را سر پرستی کنم ، اما اینها با پرچم اسلام آمدند ، گفتند از فتنه می هراسیم ، کدام فتنه بدتر از این ؟ دیگر چه می خواست بشود ؟ کدام انحراف ایجاد نشد؟ کدام جنایت به وقوع نپیوست ؟ کدام حریم شکسته نشد ؟ کاش کار به همینجا تمام می شد . تو را که تا مرز شهادت سوق دادند ، تور که از سر راه برداشتند ، تازه به خانه ریختند . ……………….....................
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 23:12 توسط سعید
|
|
|||||
|
|||||